داستانی که این روزها کمتر شنیده می‌شود:

لباس عروس نذری!

خیلی آرزوی داشتم که شب عروسیم باشکوه و بیادماندنی باشد برای همین برنامه و لیست هزینه‌های احتمالی رو3 ماه قبل روی کاغذ نوشتم.

خیلی تلاش کردیم تا روز عروسیمان مصادف با روز تولد حضرت زهرا و روز زن باشد، بالاخره بعد از کلی پیگیری توانستیم یک  سالنی را رزرو کنیم.

دو روز قبل از عروسی برای خرید لباس عروس به بازار می‌روم و لباسی زیبا را برای خود انتخاب می‌کنم. هنگام خرید لباس عروس، یک زن و شوهری وارد مغازه می‌شوند و لباس عروس  کرایه‌ای می‌خواهند، وقتی مغازه دار می‌گوید لباس کرایه‌ای زیر 200 هزار تومان ندارد، شوهر آن زن  با خجالت سرش را پایین می‌اندازد و همسرش در حالی که زیر لب به شوهرش می‌گفت "اشکالی نداره بالاخره پیدا میشه" از مغازه خارج شدند.

دلم برایشان می‌سوزد؛ از مغازه خارج می‌شوم و خودم را به آن زن و شوهر می‌رسانم. به آن خانم می‌گویم اگر مشکلی دارید شاید ما بتونیم کمکتون کنیم. آن زن در جواب می‌گوید: "خیلی ممنون، نه نیازی نیست، خدا بزرگه، دو روز دیگه عروسیمونه فقط دعا کن مجلسمون خوب برگزار بشه".

من هم به او می‌گویم "چه جالب! عروسی من هم همون روزه.انشالله همه چیز درست میشه". بالاخره به اصرار شماره ام را به او می‌دهم تا به من زنگ بزند و خودم هم شماره اش را می‌گیرم.

در نهایت روز عروسی فرا می‌رسد تمام شب از استرس فردا، بیدار بودم و مراسم عروسی را تصور می‌کردم. از ذوق همان شب لباس عروسم را می‌پوشم و چند قدم راه می‌روم تا روز عروسی خدا نکرده از پله های سالن به پایین نیفتم!

در حال قدم زدن بودم که ناگهان یاد آن زن و شوهری افتادم که در مغازه نتوانستند لباس عروس کرایه کنند. با خودم گفتم ای کاش او هم مشکلش حل میشد، برایش از ته دل دعا کردم. اما نمی‌دانم چرا باز هم یک عذاب وجدانی مرا همراهی می‌کرد.

برای رهایی از عذاب وجدان با خودم گفتم "اگر هم بخواهم فردا به او پول بدهم تا لباس کرایه کنند که وقت نمی‌شود! او هم فردا روز عروسیش است و درگیر آرایشگاه و.."

اما باز هم ذهنم درگیر بود. به سمت قرآن می‌روم و قرآن را باز می‌کنم. این آیه می‌آید (( لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ وَما تُنْفِقُوا مِنْ شَىْ‏ءٍ فَإِنَّ اللّه‏َ بِهِ عَلِيمٌ))ترجمه: هرگز به نیکی دست نیابید مگر اینکه از انچه دوست دارید انفاق کنید و هر چه انفاق کنید قطعاً خدا از آن آگاه است.

دستم میلرزد.به فکر فرو می‌روم... نگاهی به لباسم می‌اندازم...

لحظاتی بعد تلفن را بر می‌دارم و به همسرم زنگ می‌زنم و موضوع را به او می‌گویم. او هم می‌گوید لباس دست دوم خواهرت را رایگان به آن عروس بده. من در جواب میگویم: "باشه. ولی اگر اجازه بدید می‌خوام لباس نوی خودم را به اون عروس بدم".

شوهرم پشت تلفن با تعجب می‌گوید: "چی!! میدونی چی میگی؟کلی گشتیم تا اون رو انتخاب کردیم! 1 ملیون تومن پول اون لباس رو دادیم! اصلا خودت چی می‌خوای بپوشی؟

من هم با آرامش میگویم: "خب لباس دست دوم خواهرم رو..."

بالاخره شوهرم راضی می‌شود و یک ساعت بعد ساعت 11 شب به در خانه  زوج جوان می‌رویم و به عنوان نذر آن لباس را به او هدیه می‌دهیم.

 

روز عروسی:

احساس خیلی خوبی دارم.مراسم بسیار خوبی برگزار شده است. همه چیز خوب پیش می‌رود. حتی بیش از حد تصورم.

احساس می‌کنم  در روز مادر تواستم  لبخند رضایتی بر لبان "مادر خوبی ها"  قرار دهم.

جانم زهرا(ص)

 -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این داستان را دقیقا سال گذشته در همین روز نوشته بودم که خواندش در این ایام مناسبت دارد

نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت

 

بحث داغ سیاسی در دبیرستان دخترانه

معلم ریاضی امروز نیامده است و دانش آموزان سر کلاس مشغول صحبت با یکدیگر شده اند.

نازنین به دوستش گفت: دیشب ماهواره داشت میگفت ایران کلی بدبختی داره، راست میگه واقعا چرا انقدر بدبختیم؟

الهام میز جلویی نازنین بود سرش رو برگردوند وگفت: کدوم بدبختی؟

نازنین: این همه فقیر داریم؛ این همه کشورهای دنیا پیشرفت کردن اون وقت ما هنوز عقب موندیم. ای کاش همون زمان شاه بود.

الهام: نازنبن خانم میشه بگی  زمان شاه چرا خوب بوده که ازش تعریف میکنی؟

نازنین: نمیدونم همه میگن گرونی و بدبختی نداشتیم.

الهام: منظورت از همه چه کسایی هستش؟

نازنین: گیر دادیا تو ماهواره میگه. داییم هم همیشه میگه

الهام: ای کاش یکم از قدیمیا سوال میکردی و یا کتاب می‌خوندی بعدش اظهار نظر میکردی.

نازنین: تو که ادعا داری  بگو چه پیشرفتی کردیم

الهام: من ادعایی ندارم ولی هم از پدرم شنیدم هم تو اخبار دنبال کردم. خدا رو شکر ایران تو این سی سال از لحاظ علمی پزشکی حتی ورزشی خیلی پیشرفت داشته این حرف من نیست تمام مراکز معتبر بین المللی میگن که ایران جز 10 کشور برتر علمی جهانه و از لحاظ جهش علمی رتبه اول رو داره تو دنیا.فناوری نانو،سلول های بنیادی، انرژی هسته ای و....بازم بگم

نازنین: خوب حالا! این ها که تو زندگی ما اثری نداره، به من چه که تو پزشکی پیشرفت کردیم چی به ما میرسه؟

الهام: از بابات بپرس اون قدیما وقتی یکی بیماری قلبی یا کلیوی یا سرطان یا حتی مشکل چشم پیدا میکردن باید کلی پول خرج میکردن میرفتن خارج از کشور و برای همین خیلی از بیمارها میمردند. اما الان بهترین دکترها رو تو ایران داریم حتی از خیلی کشورها واسه درمان میان ایران.اسم این پیشرفت نیست؟به زندگی هممون هم ارتباط داره.

یا اینکه خیلی از شهرها و روستاهای دور افتاده نه آب داشتن، نه برق، نه گاز، نه بیمارستان، نه مدرسه، نه مسجد و نه ورزشگاه، اما الان خدا روشکر هیچ روستایی نیست که برق نداشته باشه و همه روستاها این امکانات رو دارن.

زهرا که تا حالا فقط داشت به حرف های نازنین و الهام  گوش می‌داد وارد صحبت شد و گفت: الهام راست میگه، بابام میگفت اوایل انقلاب ما محصولی نداشتیم که تولید ایران باشه حتی تو جنگ ایران و عراق  سیم خاردارهم نداشتیم و باید از کشورهای دیگه میگرفتیم،اما الان تو بحث نظامی موشک هایی داریم که قاره‌پیما هستن ،زیردریایی، ناو شکن حتی هواپیما تولید کشور خودمون هم داریم. اگر این پیشرفت های نظامی رو انجام نداده بودیم حتما تا الان آمریکا مثل افغانستان و عراق بهمون حمله کرده بود و ما داشتیم نوکری اون ها رو میکردیم.

کلاس در سکوتی فرو رفته بود تمام دانش آموزان کلاس داشتند به بحث گوش میکردند و هرکسی دوست داشت نظرشو بگه

سپیده که پدرش تو بازار کار میکنه گفت: بابام میگه درسته گرونی شده، اما خیلی از گرونی ها به خودمون برمیگرده. میگفت 20 سال پیش اصلا ایران رو تو تجارت و واردات و صادرات حساب نمیکردن اما الان ایران تو خیلی از کشورها بازار داره و محصولاتشو میفروشه.

نازنین که دقایقی سکوت کرده بود  گفت: خوبه خودت داری میگی گرونی شده علتش چیه؟همین بدبختی ها باعث شده که همین مغازه سر کوچه شارژ 2 هزار تومانی رو 2200 بفروشه؟

زهرا گفت: یک سوال ازت دارم. اگه یه روز بری دکتر و اون دکتر قلابی باشه و داروی تاریخ گذشته  بهت بده چی کار میکنی؟

نازنین: مشخصه دیگه اون دکتر رو انتخاب نمی‌کنم؟

زهرا: درسته ولی هیچ موقع به خاطر این یک دکتر به جامعه پزشکی بدبین نمیشی.و اگه باز هم مریض شدی باز هم میری دکتر، ولی نمیدونم چرا وقتی مدیر یک شرکت یا یک مغازه دار جنسشو گرون بفروشه همه میگن میسئولین مقصرن؟!

زهرا ادامه داد: مسئولین چه کسانی هستند؟ کسانی که تو بازار هستند چه کسانی هستند؟ همه اونها آدم هایی هستند مثل پدر من، دایی من، عموی من و... از کره مریخ که نیومدن.این ها  اگر نامردی کنن و جنس رو گرون بفروشن چه ربطی به مسئولین بالا دستی داره؟

نازنین: حرفتون درست ولی چرا چند سال پیش جنس ها انقدر گرون نبود؟

زهرا: درسته یکسری علت ها به خاطر بی تدربیری مسئولینه ولی ما الان خیلی بیشتر از قبل دشمن داریم.

نازنین: الکی هی نگید، دشمن کدوم دشمن؟

الهام وارد بحث شد و گفت: میشه بگی کی دانشمند های هسته ای رو ترور کرد؟ چه کسانی تو ایران بمب گذاری میکنن؟ چه کسانی تو جنگ ایران و عراق به صدام کمک کردن؟ چه کسانی دوست ندارن ما انرزی هسته ای داشته باشیم؟چه کسانی ما رو حتی داروهای خاص تحریم کردن؟این های دشمن مردمن نه نظام.

زهرا گفت: آن هایی که الهام میگه همه درسته از طرفی دیگه داداشم برای پایان نامش موضوع "تاثیررسانه" رو انتخاب کرده بود بعد از تحقیق میگفت: فکر میکنی 200 شبکه ماهواره‌ای چی بهشون میرسه که برنامه فارسی برای ما دارن پخش می‌کنن؟ و 24 ساعت دارن ضد ایران برنامه میسازن؟

نازنین: بیکارن دیگه! حتما دلشون برامون می‌سورزه!

زهرا: واسه چی دلشون برامون بسوزه؟ ما که همش داریم میگیم مرگ بر آمریکا؟ اصلا چرا به زبون هندی یا آفریقایی اینقدر برنامه نمیسازن؟ اون ها هم آدمن دیگه! میدونستی بعضی کانال‌های ماهواره یا و سایت‌های غیر اخلاقی در ایران رایگان ارائه میشه؟ اما تو کشورهای دیگه باید بابتش پول پرداخت کنن؟

نازنین: جدی میگی؟!نمی‌دونستم.

زهرا: برای همینه که میخوان من و تو رو از خدا و پیغمبر دور کنن چون فقط همینه که ما رو تا الان حفظ کرده.

زهرا: الان کشور ایران مثل یک قطاری هست که داره با سرعت بالا حرکت میکنه برای همین  هست که ‌خیلی‌ها   دارن بهش سنگ میزنن .هیچ موقع به قطاری که حرکت نمیکنه سنگ نمیزنن.

نازنین: حالا ما باید چیکار کنیم زهرا: باید حواسمون باید بدون دلیل منطقی هیچ کاری رو انجام ندیم. الان اصلی ترین هدف همین شکبه های ماهواره ای ایجاد سبک زندگی غربیه 

نازنین: سبک زندگی غربی یعنی چی؟

زهرا: یعنی رفتارمون با خانواده، نوع لباسمون، نوع حرف زدنمون، نوع فکرمو،ن حتی نوع معماریمون ایرانی اسلامی نباشه بلکه یک کپی برداری از غرب باشه.

صدای زنگ تفریح می‌ آید. همه بچه های از کلاس خارج می‌شوند.

در راهروی مدرسه الهام و زهرانزدیک نازنین میشن، و میگن: ما داریم میریم بوفه تو هم بیا امروز مهمون ما. .نباید به خاطر این صحبت ها بینمون اختلاف بیوفته.

نازنین هم لبخندی میزنه و میگه راستش تا حالا یه فکر دیگه ای در مورد شما میکردم شاید تقصیر منه که زیاد ماهواره نگاه میکنم و بدون تحقیق حرفی رو قبول میکنم.

-------------------------------------------------------------------------------

این متن را برای ویژه نامه آموزش و پرورش به نگارش در آوردم.

نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت |

 
خيرات فحشا !
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
به خانه رسيديم حسين هم به همراه برادرم سريع كامپيوتر را روشن كرد تا سي‌دي مداحي را ببينيم. فايل را باز كردند، منتظر شنيدن صداي مداح مورد علاقه‌مان بوديم كه با صداي خواننده‌ زني موي بدنمان سيخ شد؛ زديم كليپ بعدي؛ در آن شيعيان را به تمسخر گرفته بودند، سي‌دي را در آورديم و هاج واج به همديگر نگاه مي‌كرديم و از تعجب خشكمان زده بود.


 
ادامه مطلب مراجعه نمائيد...
 

 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت |

  گوسفندي كه آب نخورد

 

 از محرم چند سال قبل غمي هميشه همراه او بود. چند باري خواب برادرش را ديده بود همان برادري كه سال گذشته جلوي چشمش از دست داده بود.

ماه ذي‌الحجه بود. بسياري از گوسفندان منتظر چنين ماهي بودند و براي روزهاي ذي‌الحجه مخصوصا عيد قربان خود را چاق مي‌كردند تا مردم آنها را خريداري كنند و به قربانگاه ببرند.

اما گوسفند سياه و لاغر هميشه خودش را در ماه ذي‌الحجه از چشم چوپان و مشتري‌ها پنهان مي‌كرد. تا مشتري را مي‌ديد خود را به بي حالي و مريضي مي‌زد اما  تا محرم فرا مي‌رسيد خود را چست و چابك نشان مي‌داد.

گوسفندان ديگر به علت لاغر و سياه بودن او هميشه او را مسخره مي‌كردند و مي‌گفتند«هيچ كس خريدار تو نيست» او هميشه از اين موضوع رنج مي‌برد.

ماه محرم رسيد ،همه گوسفندان منتظر فردي بودند تا از دور بيايد و آنها را براي قرباني انتخاب كنند.
پيرمردي از دور سمت گله آمد همه گوسفندان خوشحال شدند. آن پيرمرد گوسفند چاق و زيبايي را انتخاب كرد و با خود برد.همه گوسفندان با حسرت به او نگاه مي‌كردند. گوسفند سياه و لاغر ناميد در گوشه‌اي نشسته بود و حسرت مي‌خورد كه اي كاش او انتخاب مي‌شد.

فرد ديگري از دور آمد او هم گوسفند سفيد و چاقي را انتخاب كرد ، از آن روز به بعد ديگر گوسفند سياه و لاغر هنگام آمدن خريدار، مثل بقيه گوسفندان، به اين طرف آن طرف نمي‌پريد كه بگويد من سرحال و سالم هستم، بلكه گوشه‌اي مي‌نشست و اشك مي‌ريخت.

از آن روزي كه گوسفندان فهميدند گوسفند چاقي كه ديروز براي قرباني برده بودند، براي ذبح شدن در هيئت نبود بلكه براي فردي كه از سفر خارج آمده بود قرباني كردند، ديگر گوسفندان وقتي كسي از دور مي‌آمد او را مي‌بوئيدند. اگر بوي خوش مي‌داد مي‌فهميدند از طرف روضه امام حسين (عليه‌السلام) آمد و اگر بوي خوش نمي‌داد، خود را بي‌حال نشان مي‌دادند تا او را خريداري نكنند.

هرچه به روز عاشورا نزديك مي‌شد تعداد گوسفندان گله كمتر و كمتر مي‌شد. ظهر عاشورا رسيده بود چند گوسفند بيشتر باقي نمانده بودند. تقريبا گوسفندان نااميد شده بودند و حسرت مي‌كشيدند.
 
مرد جواني در واپسين ساعات اذلن ظهر عاشورا از دور به سمت گله گوسفندان آمد،بوي خوش آن مرد جوان از دور گوسفندان رامست كرده بود. همه فهميده بودند كه او قرار است براي ذبح شدن در ظهر عاشورا يكي را انتخاب كند همه گوسفندان نگران قلب‌هايشان به تپش افتاده بود.

ديگر كسي خود را چست و چابك نشان نمي‌داد چرا كه همه مي‌دانستند كه گوسفند ظهر عاشورا از قبل انتخاب شده است و اين كارها فايده‌اي ندارد.

آن جوان نزديك آمد همه گوسفندان را نگاهي كرد روي سر تك تك گوسفندان دستي مي‌كشيد. با هر قدمش گوسفندان مي‌لرزيدند رسيد به گوسفند پيشاني سفيد، منتظر بودند او را انتخاب كند آخر او از همه ما بيشتر مشتاق و مومن بود ولي آن جوان از او عبور كرد و رفت سراغ گوسفندي كه به خواب عميقي فرو رفته بود. به چوپان گفت آن گوسفند را بياور بالاي وانت.
آن گوسفند انتخاب شده گوسفند لاغر وسياه  بود كه از شدت گريه خوابش گرفته بود.

با تكاني چشمهايش را باز كرد و ديد كه او را به بالاي وانت مي‌برند. نمي‌دانست چه شده است. فقط نگاه اشك آلود ديگر گوسفندان را از دور مي‌ديد كه به صورت ملتمسانه  به او مي گفتند سلام ما را برسان...

وانت راه افتاد. در طول مسير گوسفند سياه و لاغر چشمش به سياهي‌هاي خيابان‌ها افتاد و گريه مي‌كرد كه اي كاهش لياقت ذبح شدن در اين روز را داشت.
 
وانت ايستاد. او را به پايين آوردند و پاهايش را با طنابي به ميله‌اي گره زدند.
از دور صداي تبل و عزاداران را مي‌شنيد. اين صدا نزديك نزديك تر مي‌شد از دور پرچم اول دسته را ديد. خوشحال شد نزديك‌تر آمد با صداي تيز شدن چاقو، گوسفند سرش را برگرداند و ديد كه قصاب مشغول تيز كردن چاقويش است.
اطرافش را نگاه كرد تا ببيند گوسفندي ديگر آنجا هست يا نه. هرچه گشت گوسفندي نديد.
 قصاب به طرف او آمد. تازه فهميد كه جريان از چه قرار است. از خوشحالي نمي‌دانست چه كار كند فقط گريه مي كرد و با خود مي‌گفت: چرا من؟ من كه نااميد بودم، من كه از همه گوسفندان گنهكار‌تر و لاغرتر بودم...
در همين افكار بود كه كاسه آبي را جلوي چشمانش ديد.گوسفند سياه با اين كه در طول مسير خيلي تشنه‌اش شده بود و شنيده بود كه تشنه‌ جان دادن بسيار سخت است وقتي چشمش به پرچمي افتاد كه دو دست كودكي بود كه رويش نوشته بود.
«قتل‌الحسين عطشانا» با خود عهد بست كه آبي نخورد.

قصاب هرچه تلاش كرد كه آب را به او بدهد فايده‌اي نداشت. صداي افراد كناري‌اش را شنيد كه مي گفتند بايد آب بخورد بعد سرش را ببري، وقتي گوسفند اين را فهميد، سرش را در كاسه آب كرد و طوري وانمود كرد كه آبي خورده است. در اين ميان قطره‌اي آب از گلويش پايين رفت. آن قطره آب تلخ‌ ترين آبي بود كه در عمرش خورده بود. چرا كه عهدش ناخودآگاه شكسته شد.

قصاب خيالش راحت شد. پاهايش را بالا گرفت و او را بر زمين زد. گوسفند صورتش به آسفالت خيابان كشيده  و خون از گوشه چشمش جاري شد
 گوسفند خوشحال بود كه صورتش زخمي شده
خوشحال بود كه دندانش شكست.
خوشحال بود كه در بدنش سنگي داغ از آسفالت فرو رفت
خوشحال بود كه پاي قصاب با فشار روي پهلويش است
خوشحال بود كه بعد از ذبحش ،گوشتش به عزاداران به امام حسين (عليه‌السلام) مي‌رسد
 او فقط ناراحت بود كه چرا آن يك قطره آب از گلويش پايين رفته است.
 
هنگام وصال رسيده بود. قصاب چاقوي تيز را زير گلوي گوسفند گذاشت و شروع كرد به بريدن گلو. گوسفند احساس كرد چاقو خيلي تيز است. ناراحت شد كه چرا لحظه عشق بازي كوتاه است و چرا سرش را از پشت نمي‌برند تا ديرتر جان از بدنش جدا شود و لحظه‌هاي به ظاهر سخت بيشتر طول بكشد.

لحظه‌ عشق بازي شروع شد و گوسفند، آخرين نگاهش به پرچم سرخي بود كه بر رويش نوشته بود. (قتل الحسين عطشانا»
پرچم به آرامي تكان مي خورد و گوسفند عشق بازي مي‌كرد.
پرچم به آرامي تكان مي‌خورد و او سلام ديگر دوستانش را به صاحبش تحويل داد.
پرچم به آرامي تكان مي‌خورد و گوسفند به به آرزويش رسيد.
پرچم به آرامي تكان مي‌خورد و معناي عشق را فهميد.

التماس دعا

نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت |

صفحه ۱:

 کارنامه اعمال یک کاسب

 

برای دریافت سایز اصلی اینجا کلیک کنید

کارنامه اعمال یک کاسب PDF

کارنامه اعمال یک کاسبword

----------------------------------------------------

صفحه۲:

آخرین روز یک کاسب

-امروز هم مثل همیشه با بسم الله کرکره مغازه را بالا می‌کشم و جلوی در مغازه را آب و جارو می‌کنم.

- صادق‌آقا اولین مشتری هر روز، طبق معمول ساعت 7 صبح به مغازه می‌آید تا خامه و کره بخرد، او مرد ساده لوحی است، همیشه خامه 750 تومانی را به او 800 تومان می‌دهم اما او چیزی نمی‌گوید

-کمی بعد یک افغانی به مغازه می‌آید و یک تن ماهی و نان  می‌خواهد من هم یک نان بسته‌ای که از چند روز پیش مانده بود به او می‌دهم و بقیه پولش را به بهانه نداشتن پول خورد، آدامس می‌دهم. وقتی رفت در دلم گفتم ای کاش تمام مشتری‌هایم همین افغانی‌ها باشند نه چانه می‌زنند، نه دقت می‌کنند؛ حقشان است، آمده‌اند ایران همه چیز هم می‌خواهند!

-نزدیک ظهر شده بود، خانمی جوان که فکر کنم به تازگی منزلی در این محله گرفته است به مغازه می‌آید، نمی‌دانم چرا وقتی با خانم ها صحبت می‌کنم خیلی مؤدب می‌شوم حتی گاهی اوقات تخفیف خوبی هم به آن‌ها می‌دهم!

- اذان ظهر را می‌گویند خیلی دوست دارم یکبار هم که شده وقت اذان در مغازه را ببندم و به مسجد بروم یحداقل در گوشه مغازه نمازم را سر وقت بخوانم اما این شیطان لعنتی خوب کار خودش را بلد است..         

- علی آقا، خرازی مغازه کناری به پیشم می‌آید و می‌گوید: این میوه فروشی که این روبرو تازه اومده، الان بار زده. اومد پیش من 50 تومان قرض می‌خواست تا فردا بهم بده، من 30 تومن بیشتر نداشتم بهش بدم، گفتم اگه 20 تومن داری بده تا کار این بنده خدا راه بیفته، من هم با اینکه تا آن موقع 40 تومان کار کرده بودم سرم رو کج کردم گفتم:شرمنده، تا الان 10 تومان بیشتر کار نکردم!

-کمی بعد یک پیرزنی به مغازه می‌آید تا چند بستنی برای نوه هایش بخرد. وقتی بستنی را می‌گیرد می‌گوید این که روش نوشته 950 تومن چرا 1000تومن میدی، من هم به دروغ میگم باور کنید خودم هم 950 خریدم 50 تومان سود داره. همش تقصیر دولته هی جنسارو گرون میکنه. وقتی پیرزن از مغازه رفت با خودم گفتم: این پیرزن با اینکه پاش لب‌گوره برای50 تومان حرص میزنه! آخه کی با این 50 تومن ها مایه‌دار شده!

- بعد از ظهر یک مشتری چند تخم مرغ و روغن و نمک می‌خواهد. وقتی به او می‌گویم 10هزار تومان می‌شود جیبش را می‌گردد و 8 هزار تومان پول خورد به من می‌دهد بعد رو به می‌کند و می‌گوید: ببخشید پولم کمه روغن ارزون تر دارید؟ این بار خیلی دلم برایش می‌سوزد و بهش می‌گویم باشد بعداً برایم بیاور. برای اولین بار تو امروز خیلی احساس خوبی داشتم.

- در راه برگشت به خانه مدام به این فکر می‌کردم امروز چقدر کاسبی خوبی انجام دادم. ماشینم را آنطرف خیابان پارک می‌کنم، در حال رفتن به سمت خانه بودم که ناگهان تلفن همراهم از دستم رها می‌شود و در وسط خیابان می‌افتد تا می‌خواهم آن را بردارم چشم به موتو سواری می‌خورد...صدایی مهیبی میشنوم....

- لحظاتی بعد خودم را در بیمارستان می‌بینم. نفسم خوب بالا نمی‌آید تمام اتفاقات امروز دیروز، حتی اتفاقات بچگیم جلوی چشمم می‌آید...

- لحضاتی بعد صدای دو نفر را می‌شنیدم که می‌گفتند پرونده این مغازه دار هم بسته شد. باید دقیق به اعمالش رسیدگی کنیم.

- نکیر به منکر گفت:  باید ببینیم این کاسب در طول این 16425 روزی که در این 45 سال عمر کرده رو به چه صورت گذرونده.

- منکر به نکیر گفت: در این 24 ساعت آخرش 19 ساعت کار بیهوده، 4 ساعت 15 دقیقه کار شیطان پسند و تنها 45 دقیقه کار خدا پسندانه انجام داده. باید ببینیم وزن هر کدوم از کارهاش چقدر بوده. خدا کنه تو پروندش توبه واقعی هم نوشته شده باشه.

......................................................................................................................

- آیا می‌دانستید در هر ثانیه به طور میانگین  19 انسان بدون هیچ بیماری قبلی بر اثر اتفاق از دنیا می‌روند!

- شاید نفر بعدی من یا شما باشیم.

 -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 با مشورت های بسیار زیاد به این نتیجه رسیدیم که بریشه همه مشکلات لقمه حرام است برای همین بهترین کار فرهنگی  ترویج لقمه حلال در میان مردم است.

از آنجائیکه کاسب ها نقش مهمی را در اقتصاد و حتی فرهنگ مردم  ایفا می‌کنند این برگه در یک کاغذ آ۴ کپی  کردیم و در بین مغازه دار های محلمان پخش کردیم.

محض رضای خدا شما هم اگر دغدغه فرهنگی دارید و اگر مایل بودید این برگه  را هر تعداد که توانستید بین مغازه دار ها محل خودتان توزیع کنید.

 برای دریافت فایل  PDF و  word این برگه  به لینک های زیر مراجعه کنید

 

کارنامه اعمال یک کاسب PDF

کارنامه اعمال یک کاسب word

داستان آخرین روز یک کاسب  word

 

نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت

 

داستانی پیرامون نقش مردم در تعیین سرنوشت خود

خود فروشی کیلویی چند؟ 

1-امروز هم مثل همیشه برای رفتن به دانشگاه مجبور بودم از تاکسی استفاده کنم، سوار تاکسی شدم.درطول مسیر راننده مدام از مشکلات زندگیش می‌گفت از اینکه اجناس گرون شده و به مردم فشار می‌آیدو.. وقتی به مقصد رسیدم 1000تومن به راننده دادم تا او 400 تومن به من برگرداند. اما او 300 تومن به من برگرداند. بهش گفتم: آقا کرایش 600 تومونه چرا 700 حساب کردی؟ راننده در جواب گفت: ای بابا همه چی گرون شده، کرایه تاکسی چرا گرون نشه؟! بهش گفتم این درست، اما بنزین که گرون نشده! تازشم اگر بخواد کرایه گرون بشه تاکسیرانی نرخ مصوبش رو زیاد می‌کنه.خودت که نمی‌تونی هر چی دلت خواست بگیری؟ راننده هم گفت: برو بابا و گازش را گرفت و رفت...  

2- به دانشگاه رسیدم..برای گرفتن نامه اشتغال به تحصیل به بخش آموزش رفتم. هنگام ورود دیدم که صفی پشت در اتاق آموزش تشکیل شده است، پرس جو کردم، فهمیدم وقت ناهار است و باید تا یک ساعت صبر کنیم تا مسئولش بیاید. یکی از دانشجوها اعتراض می‌کرد و می‌گفت: مگر ناهار و نماز چقدر طول می‌کشه! نهایتا 20 دقیقه ناهار و 10 دقیقه هم نماز! چرا یکساعت! حق الناس نیست؟مالشون حروم نیست؟! بالاخره بعد از یک ساعت و نیم درب اتقاق آموزش باز شد و خانمی گفت: شلوغ نکنید، نوبت به نوبت بیاین داخل...

3- بعد از بالا و پایین کردن راه پله های دانشگاه و امضا گرفتن از چند نفر بالاخره  نامه اشتغال به تحصیلم رو گرفتم و به سرعت خودم را سر کلاس حقوق اساسی رسوندم. استاد که مثل همیشه با کمی تاخیر آمده بود نیمی از کلاس را به خاطرات شخصی خودش و ناکارمدی مسئولین سخن گفت و نیمی دیگه رو هم از روی کتاب درسی می‌خواند.بغل دستیم آروم بهم ‌گفت:ای کاش دو واحد هم حق الناس بهمون یاد میدادن! 

 4- کلاس تموم شد و به بوفه دانشگاه رفتم، گلوم خشک شده بود خواستم یک لیوان چای بخورم. 200 تومن به فروشنده دادم..

فروشنده:حاجی ما رو گرفتی! 500 تومن میشه!

من: 500تومن؟ یک لیوان یکبار مصرف با یک نبتون و دو تا قند میشه 500 تومن؟!

 فروشنده: بنده خدا کجای کاری! 200 تومن بهت آدامس هم نمی‌دن!

من: خودم قبلاً تو بوفه یک دانشگاه کار می‌کردم قیمت ها رو هم دارم. حدوداً هر لیوان یکبار مصرف 15 تومن، نبتون چای 80 تومن، دو تا حبه قند هم 25 تومن، آب جوش و گازهم رو هم 100 تومن حساب کنیم، تازه رو هم میشه 200 تومن! 500 تومن بی انصافی نیست؟

فروشنده: همینی که هست می‌خوای بخر نمی‌خوای برو اونطرف بزار جواب مشتری هامو بدم.

۵- بعد از خارج شدن از دانشگاه در انتظار تاکسی ایستاده بودم. ساعت 3 بعد از ظهر بود و ماشین کم گیر میومد. هر ماشینی که رد می‌شد پر بود؛ بوق ماشینی از دور مراخوشحال کرد، به من که رسید سرعتش را کم کرد و ایستاد..

 -کجا می‌رید برسونمتون؟

-مترو؟

بدون معطلی سوار شدم، برای آنکه مثل قضیه رفتنم به دانشگاه، راننده پول اضافی از من نگیره، اینبار 500 تومان پول خورد زودتر به راننده دادم و گفتم: بفرمائید، منتظر بودم که اعتراض کند و بگوید 700 تومان میشه! اما راننده با لحنی آرام بهم گفت: کرایه لازم نیست صلوات بفرستید. منم با تعجب گفتم: خیلی ممنون خدا خیرتون.کمی که جلوتر رفت، به راننده گفتم: نمیدونم چرا این روزها خیلی از مردم تهران همش گلایه میکنن نق میزنن که زندگی سخت شده، گرونی شده، چرا مسئولین فکر مردم نیستند و...اما خودشون به نحوی دیگه دارن سر بقیه رو کلاه میزارن.

راننده گفت: راست میگی.درسته مسئولین هم باید وظیفشونو انجام بدن. اما همین مسئولین هم از خودمون هستند دیگه، وقتی این مسئول تو جوونیش تو یک شرکتی از کارش میزده و لقمه حروم بدست میاورده، حالا بزرگ شده و مسئول کله گنده ای شده باز هم سر مردم رو کلاه میزاره تا مثلا زرنگی کرده باشه. به نظرم مشکل اینه که خودمون رو جای طرف مقابل نمی‌زاریم. این روزها ایثار خیلی کم شده. نق زدن شده یک پٌز کلیشه ای، جالب اینه که کارهای اشتبامون رو توجیه می‌کنیم. با خودمون می‌گیم می‌گیم: همه دروغ میگن، پس من هم دروغ میگم، همه از کارشون می‌زنن منم از کارم می‌زنم، .همه گرون می‌فروشن منم گرون می‌فروشم.

 

من هم به راننده گفتم: درسته، به نظرم یک مشکل دیگه هم اینه که خیال میکنیم مال حروم یعنی دزدی،الان من بخوام گوشیه موبایلم رو به شما بفروشم عیبشو نمیگم که افتاده تو آب و وقتی گرون فروختم میگم خوب شد نفهمید! اسم خودم هم میزارم بچه زرنگ! به نظرم هیچ فرقی بین کسی که 3هزار میلیارد اختلاس می‌کنه با کسی که کرایه تاکسی رو 300 تومن بیشتر میگیره نیست. اون راننده هم اگر تو اون جایگاه قرار می‌گرفت حتماً اختلاس می‌کرد؛ منتهی دستش نمیرسه.راستی دقت کردی هر کسی بیشتر حق مردم رو میخوره بیشتر نق میزنه و طلبکاره و هر کسی بدون منت داره زحمت میکشه و نون حلال بدست میاره خودشو مدیون مردم و مملکتش میدونه؟

راننده هم  با آه حسرتی که ته صداش بود گفت:  ای آقا... همه این ها برای اینه که باور نکردیم که یک روزی قراره از این دنیا بریم، اونم با یک کفن ساده، پول و قدرت و شهرت و...هیچ کدوم به کارمون نمیاد. فقط نتایج کارهامون می‌مونه. چه ذره ای کار خوب کرده باشیم و چه ذره ای کار بد.بیخود نبوده که پیامبر خدا گفتند که "عبادت 10 جزء داره، که 9 جزء آن طلب روزی حلاله".

من هم به راننده گفتم: مثل این کار شما که صلواتی مسافر کشی می‌کنید.

راننده با لبخندی ریز گفت: نه بابا کاری نکردم که. خدا بهم سلامتی داده.پدر و مادر، زن و بچه خوب هم داده.پوشاک و غذا هم داده.امنیت و مملکت و مردم خوب هم داده یک ماشینم با روزی که خودش بهم داده زیر پام گذاشته، اون وقت من با همه چیزهایی که مفت و مجانی بدون منت بهم داده یک بنده خدا رو که تو مسیرم هستش رو میرسونم، هنری نکردم! دارم با نعمتی که خدا بهم داده با خودش معامله می‌کنم....خنده دار نیست؟

من که تازه از گرم صحبت های راننده شده بودم، گفتم:حاجی خدا خیرت بده همین جا پیاده میشم. راننده سرش رو به طرفم چرخوند و گفت: مسیر بعدیت کجاست؟ گفتم خیابون انقلاب. با لبخندی در جواب گفت: بشین مسیر منم همونجاست...

در طول مسیر هر دو سکوت کرده بودیم و فقط فکر می‌کردیم. راننده رادیو ماشین را روشن کرد... صدای آیه ای از قرآن فضای ماشین و فضای فکری من و راننده را پر کرد...

(إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما به قومٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ) رعد-آیه4

 ترجمه:خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی‌دهد، مگر آن که خودشان دست به تغییر زنند

 

پایان/

نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت

تصمیم گرفتم در موضوع سبک زندگی برخی از معظلات اجتماعی و فرهنگی را در قالب داستان های کوتاه دنباله دار بیان کنم.در ادامه قسمت اول این سری داستان را میخوانیم:

.....................................................................................................................................................

داستان سبک زندگی1/

قسمت اول:

خواستگاری در بالا شهر

 

جلسه خواستگاری/ بالا شهرتهران:

مادر داماد:ببخشید دیر رسیدیم .میدونید که این ساعت اوج ترافیکه .

مادرعروس: خواهش ميكنم. اشكالي نداره. ايرانه ديگه كاريش نميشه كرد.

ماهان، برادر9 ساله داماد: مامان جون ولي ازشهرستان ميومديم ترافيك نبودا فقط تهران تو ماشين اعصابم خورد شد.

مادر داماد به آرامي  نيشگوني از پسرش گرفت و گفت:بچه جان مگه نگفتم وقتي بزرگترها باهم صحبت ميكنن بچه ها نبايد دخالت كنن.

پدر عروس: بفرمائيد ميوه...

همگي آرام آرم شروع كردند به خوردن ميوه .سكوتي تلخ فضاي خواستگاري را پر كرد. پدر داماد سکوت را شکست وو به پدر عروس گفت: شنيديم تو بازار روغن كار ميكنيد چه خبر از كسب و كار؟

پدر عروس در حالي كه هورت آخر چايي را بالا مكشيد گفت: اي بابا اوضاع رو كه خودتون خبر داريد با اين همه گروني آدم نميتونه سود كنه. بيچاره مردم كه همش بايد بدبختي بكشن،  قيمت ها مدام در حال تغييره، من كه جنسامو فعلا نمي‌فروشم. گذاشتم گرونتر كه شد اون وقت يه پولي به جيب بزنم.

ماهان كه با موبایلش  بازي مي‌كرد پريد وسط حرف پدر داماد و گفت: ماماني اين آقاهه راست ميگه، يادته ديروز رفتيم مغازه روغن بخريم فروشنده گفت نداريم، اونوقت  شما گفتي خدا لعنتشون كنه!؟

پدر عروس با سرفه اي خشك خودش را به آن راه زد و به پدر داماد گفت،خوب از آقا داماد بگيد.چه كار ميكنه؟  

باباي ماهان كه از حرف نسنجيده پسرش صورتش از قرمزي سرخ شده بود رو به همسرش كرد و گفت: معمولا تو جلسات خواسگاري خانوما ساكت نميشينن.شما بفرمائيد..

مادر هم بادي در قب قب انداخت و گفت: نميخوام از پسرم تعريف كنم ولي واقعا مرد زندگیه الان که داره تو دانشگاه ارشد میخونه.قراره درسش تموم شه بره اونور آب. مطمئنم واسه همسرش سنگ تموم میزاره

ماهان:مامان اون ور آب یعنی چی؟

مادرداماد:هیچی پسرم یعنی خارج از کشور

ماهان: اون وقت داداشی قایق داره که غرق نشه؟ میشه منم باهاش برم؟

مادر داماد: آره عزیزم قایقم داره ، نمیشه بری عزیزم  آخه خطر داره

ماهان: چه خطری؟

مادرماهان که از سوال های فرزندش خسته شده بود گفت: اونجا دیگه دوستات پیشت نیستند، تنهایی، اون وقت حوصلت سر میره.

ماهان موبایلشو به بغلش میچسبونه و میگه:پس من نمیرم من دوستامو خیبیلی دوست دارم.تازه تو ماهواره هم دیدم که تو خارج  مامانا سگ هاشونو بیشتر از بچه هاشون دوست دارن.من دوست ندارم مامانم سگشو دوست داشته باشه.

پدر عروس:پسرم بزرگ شدی خودم میبرمت تا پیشرفت کنی.تازه اونجا سگ ها خونگی کمکمون میکنن.مامان هم همیشه دوستت داره.اونها که تو رو اذیت نمیکنن.

ماهان که زبون باز کرده بود گفت: بابایی یک سوال داشتم مگه نمیگفتی تو خارج همه تمیز هستند عطر میزنن..پس چطوری تو خونشون سگ دارن؟ اگه آقا سگه  دستشوییش بگیره ....

بابای ماهان  صحبت فرزندش را قطع میکند و دست او را میگیرد و میگوید: بچه های این زمونه خیلی کنجکاو شدن.نمیدونم چرا اینطوری شدن، قدیما جلوی بزگترها جیکمون در نمیومد....

این داستان ادامه دارد....

نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت

شايد نفر بعدي من باشم..

(لطفا تا آخر بخوانيد)

 

ساعت 6:30، الهام 23 ساله با صداي آهنگ موبايلش از خواب بيدار مي‌شود.

ساعت 6:40، وضو مي‌گيرد و نماز مي‌خواند.امروز برخلاف روزهاي گذشته بعد از نماز صبح خوابش نمي‌گيرد براي همين چند آيه قران مي‌خواند و بعد از صرف صبحانه آماده مي‌شود كه به دانشگاه برود.

ساعت ۷،  لباسش را مي‌پوشد و بعد از آرايش خودش، از خانه خارج مي‌شود.

ساعت۷:۱۰، طبق معمول در ايستگاه اتوبوس، منتظراتوبوس است.

ساعت ۷:۲۰،  الهام بر روي صندلي اتوبوس نشسته است. چند ايستگاه بعد اتوبوس شلوغ مي‌شود

 ساعت ۷:۲۷، زني ميانسال روبه‌روي الهام ايستاده است الهام مي‌خواهد بلند شود و جايش را به آن زن دهد ولي با خود مي‌گويد: بي‌خيال من خسته‌ترم اين قديمي‌ها روغن حيواني خورده‌اند ولي ما شير خشك و پفك! پس طاقتش از من بيشتره  بذار وايسته يه كم لاغر بشه!

ساعت 9، به دانشگاه مي‌رسد سريع به سمت كلاس مي‌رود در راه طبق معمول به سرعت ادکلنش را از كيفش در‌مي‌آورد و به خود مي‌زند.

ساعت 9:02 وارد كلاس مي‌شود همه دانشجويان سر كلاس نشسته‌اند الهام طبق معمول بر روي صندلي آخر كلاس مي‌نشيند، پسرهاي كلاس يك چشمشان به استاد و يك چشماشان به الهام است. صداي پچ پچ پسرهاي كلاس، استاد را ناراحت مي كند.

ساعت 11 كلاس تمام مي‌شود يكي از پسرهاي كلاس به سمت الهام مي‌رود و از او چند سئوال درسي مي‌پرسد. الهام هم جزوه درسي‌اش را به او مي‌دهد تا فردا برايش پس بياورد.

ساعت 12 وقت نماز و ناهار است.

الهام مي‌خواهد برود نمازش را بخواند؛ تلفن همراهش زنگ ميزند. دوستش پشت گوشي است او مي‌گويد: بيا بريم رستوارن نزديك دانشگاه.امروز ناهار مهمون مني.الهام مي‌گويد بذار نمازم رو بخوانم بعدش ميام. اما دوستش مي‌گويد: يه ساعت بيشتر وقت نداريم نمازت را بذار بعداً بخون.

ساعت 12:10 وقتي كه الهام از دانشگاه خارج مي‌شود احساس مي‌كند كه پسرهاي دانشگاه به او نگاه مي‌كنند. الهام  از اين نگاه ها چندان بدش نمي‌ايد.

ساعت 16، وقتي كه كلاس‌هاي الهام  تمام مي‌شود براي اينكه زودتر به خانه برسد و فيلم مورد علاقه‌اش را ببيند، بجاي اتوبوس  از تاكسي  استفاده ميكند.

ساعت 16:10، پسري در وسط راه سوار تاكسي مي‌شود و در كنار الهام مي‌نشيد. آن پسر خودش را به الهام نزديك‌تر مي‌كند ولي الهام خودش را جمع مي‌كند و كيفش را بين خود و آن پسر مي‌گذارد.

ساعت 16:30، الهام خدا خدا مي‌كند كه سريعتر به خانه برسد.

بالاخره الهام از ماشين پياده مي شود تا براي رفتن به خانه به آن طرف خيابان برود

الهام در حال رد شدن از خيابان است كه تلفن همراهش زنگ مي‌خورد. الهام يك لحظه حواسش پرت مي‌شود.

ساعت 16:40، الهام با ماشيني تصادف مي‌كند.

ساعت 17:30، الهام در بيمارستان است.

ساعت 18، الهام مي‌ميرد.

*نكير به منكر مي‌گويد پرونده الهام هم بسته شد.

از اين ثانيه به بعد ديگه وقتش دست خودش نيست بايد دقيق حساب كنيم.الهام  از 24 ساعت آخري كه در اختيار داشته 19 ساعت و 18 دقيقه كار بيهوده، 4ساعت و 42 دقيقه و 13 ثانيه كار شيطان پسند، و يك ساعت كار خداپسندانه انجام داده.

بايد پرونده 8280 روزي كه الهام در اين 2۳ سال عمر كرده را دقيق حساب كنيم.

منكر به نكبر ميگه: همزمان با الهام 20 نفر همسن او از دنيا رفتند.

اي كاش همسالان الهام مي‌دانستند كه در هر ثانيه 17 جوان بدون هيچ بيماري و توسط حادثه از دنيا مي روند.

شايد نفر بعدي من يا شما باشيم...

نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت |

 

علی اصغر های قرن 21

           

 پدر به سرعت از تاکسی پیاد می‌شود، گل و شیرینی را به زمین می‌اندازد و دوان دوان به سمت به خانه‌اش می‌دود. گازهای سمی همه جا را فرا گرفته است.چشمش به بدن بی حس همسر و و چشمان بسته و معصوم فرزندش می‌افتد...

 

اپیزود اول:

فرمانده‌اش به او دستور می‌دهد تا به مردم شلیک کند، اما جواد این کار را انجام نمی‌دهد. فرمانده‌اش او را تهدید می‌کند که اگر شلیک نکند او را به زندان خواهد فرستاد. ولی جواد باز هم شلیک نمی‌کند چرا که نقطه‌ای که فرمانده به او گفته بود تا شلیک کند، کودکی بود که در آغوش مادرش خوابیده بود.

جواد سه ماه است که در زندان به سر می‌برد. او در روز عاشورا متوجه می‌شود که همسر باردارش دختری را به دنیا آورده است. خیلی تلاش می‌کند تا هنگام بدنیا آمدن فرزندنش کنار همسرش باشد، اما مدت زندان او تا 5 روز دیگر ادامه داشت. جواد لحظه شماری می‌کند تا این پنج روز هم به پایان برسد و چهره میوه دلش را از نزدیک مشاهده کند. روز موعد فرا می‌رسد. وسایلش را داخل کیفش می‌گذارد و به سمت خانه می‌رود.

 

اپیزود دوم:

مادر آن شب نتوانست بخوابد چرا که مشتاقانه منتظر همسرش بود تا اشتیاق پدری را بعد از دیدن دخترش ببیند. فردا صبح صدای شلیک گلوله‌ها فضای محله «بلاد القدیم» را پر می‌کند. مادر از خانه بیرون نمی‌آید تا مبادا فرزندش آسیبی ببیند. اما نیروهای آل خلیفه با شلیک گاز های سمی فضای خانه را آلوده می‌کنند.

گازها هر لحظه بیشتر بیشتر می‌شود. مادر سراسیمه و نگران پارچه‌ای را روی صورت ساجده 5 روزه می‌اندازد تا این گازها کمتر به او آسیب برساند، اما شدت گاز های سمی به حدی است که دیگر خود مادر هم دچار سرفه های شدید می‌شود. مادر اشک می‌ریزد و دعا می‌خواند. صدای گریه‌های ساجده گاهی قطع می‌شود، مادر ترسیده بود، مادر فریاد می‌زد، کودک 5 ساله تاب این گازهای سمی را نداشت.

ساجده چشمانش را به مادر می‌دوزد و آرام آن را می‌بندد، مادر سراسیمه سرش را بر روی قلب کودک می‌گذراد، صدای تپش‌های ریز و تند قلب ساجده را نمی‌شنود، مادر از حال می‌رود.

 

دو ساعت بعد:

پدربا جعبه‌ای شیرنی و یک دسته گل سوار بر تاکسی می‌شود تا زودتر به خانه بیاید. جواد در طول مسیر مدام به این فکر می‌کند که دخترش بیشتر شبیه به خودش میباشد یا شبیه  یه همسرش. کمی نزدیک که می‌شود از لا به لای تجمع مردم، دودی را در اطراف خانه خود مشاهده می‌کند؛ دلش شور میزند.

به سرعت از تاکسی پیاد می‌شود، گل و شیرینی را به زمین می‌اندازد و دوان دوان به سمت به خانه‌اش می‌دود. دود همه جا را فرا گرفته است. پدر با سختی وارد خانه می‌شود.

چشمش به بدن بی حس همسر و و چشمان بسته و معصوم فرزندش می‌افتد...

 

فردای آن روز:

مادربه همرا پدر با اشک هایشان ساجده عزیزشان را غسل میکنند و کفن کوچکی را به دور میوه عمرشان می‌پیچند.

پدر و مادرساجده قبل از به خاک سپردن ساجده، بالای سر فرزندشان می‌نشینند و زیارت عاشورا میخوانند...اسلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین...

 

کل یوم عاشورا:

این داستان واقعی، روایتی است از حمله نیروهای آل خلیفه به شیعیان بی گناه  بحرینی‌.

ساجده فیصل  5 روز بعد از به دنیا آمدنش در 15 محرم سال1390، بر اثر گازهای سمی نیروهای آل خلیفه به شهادت می‌رسد.تا نشان دهد که هنوز عاشورا جاری است و نبرد یزدیان و حسینیان زمان هر روز تکرار می‌شود.

او به شهادت رسید تا به جهانیان بگوید که حقوق بشر از نگاه غرب، تنها به انقراض رسیدن فلان حشره و یا کشته شدن سگ حاکمان غربی واکنش و بیانیه صادر می‌کند و در مقابل کشته شدن هزاران کودک فلسطینی، عراقی، افغانی، بحرینی و دیگر مناطق جهان، سکوت را بر فریاد ترجیح می‌دهد و خم ابرو نمی‌آورد.

او به شهادت رسید تا نشان دهد که فدائیان علی اصغر در قرن 21، زیر بار ذلت دشمنان استعمارگر نمی‌روند و تا آخرین قطره خون برای پیروزی حق بر باطل تلاش می‌کنند.

«الهم عجل لولیک الفرج»      

حسن عبدالصمد

نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت |

وقتی فرهنگ، بی فرهنگی باشد!

 عكس هايي از داخل مترو تهران

اپیزود اول:

این داستان واقعیست

وقتی وارد متروشدم مثل دیگر افراد سریع به دنبال صندلی خالی بودم که بر روی آن بنشینم ولی کمتر از یک ثانیه صندلی های قطارپرشد.

روبرویم یک پسری که به گمانم اهل شهرستان بود نشسته بود.نمیدانم چرا احساس خوبی به او نداشتم.شاید به خاطر سر وضع لباسش بود. آمدم کمی آن طرفتر ایستادم، جایی که روبرویم یک پسر جوان خوشتیپ، نشسته بود و داشت آهنگی را گوش میداد...

در ایستگاه بعد خانمی در حالی که نوزادی رابه بغلش گرفته بود همراه با همسر خود وارد مترو شد...

قطار که راه افتاد نزدیک بود آن خانم تعادلش به هم بخورد. من هر چه  اطرافیانم را نگاه کردم که یکی بلند شود و جایش را به آن خانم بدهد، دیدم نه! انگار نه انگار...

پسری که موهای خود رادم ابس بسته بود، سرش را پایین انداخت و هنذفری را در گوشش گذاشت تا به آهنگش مشغول شود..

دانشجویی که کیفش را روی پایش گذاشته بود کتاب (فضائل اخلاقی) را ازکیفش درآورد تا مشغول خواندن کتاب شود.

مرد میانسالی کرواتی هم داشت با غرور و صدای بلند از سفرهای خارجی اش میگفت فخر فروشی میکردو ازوضع موجود انتقاد میکرد.

مردی دیگرهم،به آرامی چشمانش را بست که گویی خوابش برده است.

در این میان دیدم که آن جوان شهرستانی تا چشمش به این خانواده افتاد بلند شد و با همان لهجه اش گفتم: بفرمائیید بنشینید

همسر آن خانم تشکری کرد و آن خانم به همراه فرزندش بر روی صندلی نشستند.

با دیدن این صحنه از خودم بدم آمد که یک عمر ملاک ارزش انسانها را لباس عطر پول و تحصیلاتشان میدانستم...ای کاش زندگی به سبک غربی را پیش نمیگرفتم

وقتی به بیرون مترو آمدم چشمم به یک جمله ای از امام خمینی(ره) افتاد که بر روری دیوارنوشته شده بود:

(من یک موی کوخ نشینان را با همه دنیای کاخ نشینان عوض نخواهم کرد)

اپیزود دوم:...ادامه دارد

.............................................................................................................

*لازم به ذکر است که اینجانب متولد تهران بوده و هیچ خصومتی با بچه های با مرام تهرانی ندارم.هدف از نوشتن این داستان واقعی تنها این آیه بود(اِنَّ اکرمکم عند الله اتقاکم) و لا غیر

 

نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت |

شاید برای شما هم اتفاق بیفتد

(زیر۱۵سال ممنوع) 

 

هوای شرجی و تفتیده شهر غریب، آخرین نفس های خود را می کشید و می رفت تا جای خود را به هوای لطیف زمستانی بدهد . آبان هم رو به پایان بود و حالا من دقیقا یک سال از خدمتم می گذشت . روز پنج شنبه ای بود که مرخصی درون شهری گرفتم و از پادگان بیرون آمدم .

... از سینما که بیرون آمدم، به یاد یکی از دوستانم افتادم که خیلی اصرار داشت که حتما توی این شهر غریب، یک بار هم که شده به خانه اش بروم . راه خانه او را در پیش گرفتم . وقتی که به خانه رسیدم، در زدم; چند دقیقه بعد خانمی پشت در آمدو گفت که برادرش در خانه نیست و چند ساعت دیگر می آید . چند قدم به عقب برداشتم که خداحافظی کنم و بروم که او با لحنی شیطانی گفت: طولی نمی کشد; ممکن است بیاید . بفرمایید داخل استراحت کنید تا او بیاید .

در جدالی سخت، مغلوب شیطان شدم و به داخل خانه رفتم . مرا به سمت مهمان خانه راهنمایی کرد و طوی نکشید که باهندوانه و تنقلات پذیرایی شروع شد . حرکاتش عجیب و غریب بود . او آستین کوتاه پوشیده بود و انواع و اقسام طلاها به دستانش آویزان بود . تپش قلبم آن تپش همیشگی نبود و مانند پیستونی سرعت داشت . در کشاکش جنجال بین وجدان و شیطان، وجدانم می گفت: مگر نمی دانی که ورود در جایی که مورد اتهام قرار می گیری، ممنوع است! چگونه وارد خانه ای شدی که فط تو و یک دختر نامحرم درون خانه اید .

اما شیطان اشاره می کرد، نگاه به جمال دختر کن! ضبط صوت بالای سر توست و انواع مختلف نوارها هم در کنارش وجود دارد; روشنش کن و شادباش!

وضعیت ظاهری دختر با آن ناز و کرشمه اش، بر آتش این جنجال می افزود .

او که دو، سه متری از من فاصله داشت، انواع و اقسام سؤالات را از من می پرسید و می خواست نقشه اش را آرام آرام پیاده کند .

با این اوضاع و احوال شیطان می خواست که تمام وجودم را تسخیر کند و سکان کشتی هوا و هوس درونم را به دست بگیرد .

نگاهم ناخودآگاه به سمت دیوار طرف قبله چرخید و خانه کعبه با آن همه زیبایی هایش، تمامی زیبایی های ظاهری درون آن خانه را در نظرم هیچ کرد . این جا بود که شیطان از پیشروی باز ایستاد و وجدان رمقی تازه گرفت .

وجدان، درون دلم بانگ زد که آیا می خواهی فردا در روز تولد مولایت، دامنت آلوده باشد و عید را با دامنی آلوده جشن بگیری! آیا می خواهی فردا، مولایت شیطان باشد . مگر فردا نمی خواستی به خاطر 13 رجب، بادوستانت روزه مستحبی بگیری ... پس چی شد!

نگاهی به نایلونی که کنارم گذاشته بودم، کردم . از روی نایلون، خوراکی هایی که برای سحری فردا گرفته بودم، مشخص بود .

وجدان دوباره چنین آهنگی سرداد: تو که می خواهی فردا روزه بگیری، الان توی این محل گناه چه کار می کنی؟

این جا بود که وجدان به قله پیروزی نزدیک شده بود و هوس را از قله دور می کرد .

چون برق از جا بلند شدم و بهانه گرفتم که من باید بروم; اگر سروقت نروم، اضافه خدمت می خورم .

او با چشمانی متعجب گفت: شب پیش ما می ماندید ... نان و پنیری پیدا می شود که با هم بخوریم . دیگر تحمل نداشتم . از خانه بیرون آمدم و به حیاط که رسیدم، او پشت سر من حرکت می کرد و هنوز هم می گفت می ماندید یا لااقل شام را می خوردید و بعد می رفتید . دم در که رسیدم، در قفل بود; اما از خوش شانسی کلید روی در جا مانده بود . در را باز کردم، آخرین نیرنگ ها و نگاه های شیطانی اش را روانه من کرده بود; اما من از دامش جهدیم و از خانه بیرون آمدم و به طرف پادگان قدم برداشتم .

وجدان پرچم پیروزی اش را بر قله وجودم به اهتزاز در آورده و چنان خوشحالی به من دست داد که هنوز هم شیرینی اش را در وجودم احساس می کنم .

×××

حال می اندیشم که اگر آن عکس کعبه نبود و یا فردای آن روز، میلاد امیرالمؤمنین (ع) نبود، نمی دانم چه بلایی به سرم آمده بود; نه تنها دامنم آلوده شده بود، شاید حالا هم دانشجو نبودم و شاید اکنون دنبال پلیدی ها و هرزگی ها می بودم . این داستان واقعی، شاید برای دیگران اهمیتی نداشته باشد، اما برای این حقیر، بزرگ ترین درس ها را به دنبال داشت و همیشه احساس می کنم که یوسف گونه از بند شیطان رهیدم . از شما خواهش می کنم که به جوانان بگویید که پاک ماندن و پاک زیستن در این عصر خیلی سخت است; اما اگر توکل به خدا و توسل به ائمه اطهار (س) داشته باشند و برای خود مثلثی از توکل وا عتماد به نفس داشته باشند، این امر برای آن ها سهل خواهد بود .

از خدا می خواهم که تمام جوانان را از ورود به مکان های پاک و آلوده و مکان هایی که مورد اتهام قرار می گیرند، حفظ فرماید .

 یکی از نامه های رسیده به سایت پرسمان/گمنام

نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت |

حسرت

۱سال، 2 سال، 10 سال، 20 سال، 30 سال، بعد از 30 سال بالاخره من را از لابه لای کشو پیدا کردند وخاکی را که رویم جمع شده بود را با دستمالی پاک کردند. خوشحال بودم که بعد از سی سال از به وجود آمدنم مورد استفاده قرار میگیرم.

بعد از تمیز کردنم یاسر پسر بزرگ خانواده داد زد: محمد زود باش نوار رو بیار، داره آبرومون میره.

محمد هم با چشمی اشک آلود دوید و سریع من را به سمت یاسر پرت کرد.

یاسر هم مرا داخل ضبط صوت گذاشت و دکمه پخش را زد و صدای قرآنی فضای آنجا را پر کرد.

من که هنوز نمیدانستم قضیه از چه قرار است وقتی چشمهای نمناک و لباس مشکی اطرافیان را دیدم تازه دوزاریم افتاد و فهمیدم که کسی فوت کرده و الان ختم پدر آن خانواده است.

ناراحت بودم، نه از اینکه پدر این خانواده فوت کرده است، بلکه چرا بعد از 30 سال تازه دارند از من استفاده می کندد.

با این موضوع با هزار زحمت کنار آمدم ولی چیزی که مرا بیشتر عصبانی میکرد این بود که چرا کسی به قرآنی که من وسیله پخشش بودم توجهی نمیکرد و هر کسی کار خودش را انجام میداد.

دقت کردم که آیا کسی به این آیات قرآن توجه میکند؟ دیدم نه! انگار صدای قرآن آهنگ غم انگیزی است که طبق عرف و عادت باید در این مراسم پخش شود.

یک لحظه احساس کردم مردی میانسال در میان جمعیت به قرآن گوش میدهد و بلند بلند گریه میکند.خوشحال شدم که بالاخرا یک نفر در این مجلس پیدا شد که به سخن خدا گوش دهد.

خوشحالیم دوامی نداشت چرا که بعد از دیدن عکس آن مرحوم متوجه شدم آن مرد میانسال روح همان مرحوم است که فقط من او را میدیدم!

فریاد آن مرحوم هر لحظه بلندتر میشد..

ناراحت بودم که چرا او مرده و تازه دارد معنی این آیه را میفهمد:

کل نفس ذائقة الموت ثم إلینا ترجعون»

ِهر انسانی مرگ را می چشد، سپس به سوی ما باز
می گردید. (سوره عنکبوت، آیه 57).

اما افسوس که دیگر حسرت فایده ای ندارد

.........................................................................................................................................

*ای کاش قرآن را در تمام لحظات عمرمان جاری کنیم

*ای کاش قرآن خواندمان فقط در ماه مبارک رمضان پر رنگ نباشد بلکه در تمام ایام سال با قرآن مانوس باشیم

*ای کاش قرآن را فقط برای ثواب(پاداش) نخوانیم، بلکه برای صواب(معرفت) بخواینم.

*ای کاش به جای آنکه قرآن را زیاد بخوانیم و هیچ نفهمیم ،کم بخوانیم ولی با ترجه و تفسیر و تدبر بخونیم

نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت |

بحثی داغ در اتوبوس های تهران:

چراغی که به خونه رواست به مسجد حلاله

 

 

(این چه مملکتیه! این هم از وضعیت اتوبوسش،اگه بجای کمک به مردم فلسطین  و لبنان بیان به این اتوبوس ها برسن دیگه این همه بدبختی نداریم..)

این جملات یک زن میانسالی بود که هنگام بالا آمدن از اتوبوس پایش به پله گیر می کند و تعادلش به هم میخورد.

دخترجوانی که این صحنه را دید به پیرزن گفت مادر جون چیزیت که نشد؟ بیا بشین سر جای من. اگه عجله نمی کردید نمی خوردید زمین، چه ربطی به مردم فلسطین داره آخه؟

زن میانسال گفت: تو جوونی متوجه نیستی چی دور برت میگذره؛ خودمون هزار تا بدبختی داریم اون وقت داریم به مردم فلسطین کمک میکنیم! از قدیم گفتن چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه...

خانم معلمی که سرش توی کتاب بود سرش رو بالا آورد و به زن میانسال گفت: خانم ببخشید این سوال رو می پرسم، شما مسلمون هستید؟

زن میانسال گفت: خوب معلومه که مسلمونم.

خانم معلم گفت: ببخشید دوباره میپرسم،شما شیعه هم هستید؟

زن میانسال گفت: این چه حرفیه! معلومه که شیعه هستم. فکر کردید فقط خودتون مسلمونید! اصلا همتون همینطوری هستید، خیال می کنید همه کافرن فقط خودتون بهشتی هستید.

خانم معلم گفت: قصد جسارت نداشتم، فقط سوال پرسیدم؛ آخه گفتید چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه، در حالی که دین ما اصلا این حرف رو قبول نداره

پیرزن گفت: وا..! این چه حرفیه خانم! کجای دین اومده آخه؟

خانم معلم گفت: تو نهج البلاغه اومده که وقتی یاران معاویه، به شهر انبار حمله کردند و خلخال از پای یک زن یهودی بیرون کشیدند، حضرت فرمودند که اگر در مصیبت این ظلم و واقعه، یک مسلمان جان بدهد و بمیرد، من ملامتش نمی‌کنم. حالا ببینیم امام زمان(ع) چه می‌کشد که زن یهودی که نه، بلکه گاهی ناموس شیعه به خطر می‌افته.

شما میدونید تو فلسطین و بحرین لیبی و حتی سومالی و... چه خبره؟ چقدر زن و کودک بر اثر ظلمو ستم کشته میشن؟ دختران و زنانشان را اسیر میکنند و...

دختر دانشجو وارد بحث شد و گفت تازه من تو یک روایت دیدم که هر كس بشنود صدای مسلمانی را كه فرياد می‏كند ياللمسلمين که ای مسلمانان به‏ فرياد من برسيد ، و کسی او را را كمك نكند، ديگر مسلمان نيست.

 چه مانعی داره كه ما برای اينها حساب باز كنيم ؟ چه‏ مانعی دارد كه مقدار كمی از درآمد خودمون را اختصاص به اينها بديم ؟ چرا يهوديان دنيا حتی به يهوديان ايران كمك بكنند و ملتهای ديگر آنها را تحسين كنند، ولی ما به کمک مردم بی گناه نشتابیم ؟

یا این روایت که حضرت علی (ع) میفرماید: کسی که صبح کند درحالی که تصمیم بر کمک به مسلمانی نداشته باشد مسلمان نیست.

پیرزنی که سرش تو روزنامه بود گفت: نه نه جون منم یه روایت شنیدم که خیلی قشنگه یه روزی پیامبر(ص)با یاراشون نشسته بودند که یکباره چشمشون به چند نفر خورد که در حال تشیع جنازه هستند. پیامبر(ص) از جاشون بلند شدن و ایستادن. اصحابش گفتند یا رسول الله این جنازه فردی یهودی و جاهل  و از دشمنان شما بوده و ارزش احترام ندارند. پیامبر(ص)فرمودند:اما یک انسان بود و انسان فی النفسه دارای کرامت نفس میباشد.از طرفی مگه نشنیدیم که سعدی میگه:

بنی آدم اعضای یکدیگرند/ که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار/  دگر عضوها را نماند قرار

 

دختر جوان گفت: تو کشورسومالی مردم دارن یکی یکی بر اثر گشنگی و تشنگی می میرن، اونوقت ما بزرگترین مشکلمون اینه که کرایه تاکسی ها زیاد شده!

image021.jpg

زنی جوان که ته اتوبوس نشسته بود و انگار از این بحث ناراحت شده بود گفت: خوب دور برداشتیدا بیاین تا من جوابتونو بدم.

اولا مردم سومالی خودشون بی عرضه بودن و حالا دارن چوبشو میخورن، باید تدبیر داشتن و فکر این روزها رو میکردن. تازشم این اخباری که شما میگید همش دروغه.

بحث داغ شده بود؛ دختر دانشجو نوت بوکی را از کیفش بیرون آورد و گفت: بیاین جلو تا مستند بهتون نشون بدم. اگه تاریخ سومالی رو نگاه کنیم متوجه میشیم که هر چی بدبختی میکشه از استعمار کشور های غربیه که منابعشونو به غارت بردن و فقر بدبختی رو نصیب مردم کردن.

تقریبا تمام افراد اتوبوس متوجه بحث شده بودن.

دختر دانشجو چند کلیپ تصویری و عکس که منابعش هم ازشبکه های خارجی بود رو تو کامپیوترش به بقیه نشون داد و گفت خوب ببینید.

تصاویر کشته شدن زنان و کودکان در بحرین، جنازه کودکان سومالی که از شدت لاغری پوستشان به بدنشون چسبیده بود.گریه و زجه پدر و مادرها از داغ کودکشان و...

در اتوبوس همه ساکت بودند و تصاویر رو میدیدن که صدای کودکی در لابلای جمعیت شنیده میشد: برید کنار منم میخوام ببینم. مادرش گفت: سینا بیا اینور برنامه کودک که نیست.

کودک سمج قبول نکرد و آمد کنار دختر دانشجو و عکسهای کودکان رو دید که از فرط گرسنگی و تشنگی در حال مردن هستند...

مادرش برای اینکه حواس سینای7 ساله  را پرت کند گفت: سینا بیا مامان، برات پفک خریدما! سینا با اینکه عاشق پفک بود  هاج واج مونده بود و از جلوی مانیتور تکون نمیخورد و زیر لب می گفت: یعنی اینا واقعا گشنشونه؟

مادرش سینا را به زور به عقب برد و کنار خودش نشاند. پفک را باز کرد و به دستش داد. سینا پفک را کنار انداخت و سرش را پایین گرفت؛ همه افراد توجهشان به کودک جمع شده بود.

سینا چشمش به مورچه ای افتاد که  کنارپنجره اتوبوس حرکت میکرد. پفکش را با دستش خورد کرد و جلوی مورچه ریخت، مورچه قسمتی از خرده آن را به دهان گرفت و با سرعت حرکت کرد، سینا در حالی که لبخندی به لبش بود به مادرش گفت: مامان جون به این مورچه غذا دادم. آخه گشنش بود...یعنی حالا خدا منو دوست داره؟

سکوتی محض فضای اتوبوس را فرا گرفت...

با این سکوت صدای رادیو اتوبوس خوب  شنیده میشد: كاردار سفارت سومالي با اشاره به خشكسالي 6ساله در كشور سومالي گفت: روزانه 100 نفر در سومالي به‌دليل گرسنگي جان خود را از دست مي‌دهند.

مردم نيكوكار كشورمان مي‌توانند وجوه نقدي خود را به شماره حساب 99999 جمعيت هلال‌احمر نزد بانك ملي شعبه مركزي و شماره حساب 0199999999003 سيبا نزد همين بانك واريز كنند.

همچنين هموطنان با ارسال يك پيامك خالي از خط ايرانسل به شماره 8115 قادر به ارسال كمك‌هاي نقدي خود براي مردم سومالي خواهند بود...


آیه۱۵۵ سوره بقره:

 و  قطعاً همه شما را با برخی از (امور همچون) ترس و گرسنگى و کاهش مالی و جانی و كمبود میوه ها آزمایش مى کنیم; و بشارت ده به استقامت کنندگان (صابرین)!
156 ـ آنها که هر گاه مصیبتى به ایشان مى رسد، مى گویند: «ما از آن خدائیم; و به سوى او باز مى گردیم»!

ادامه دارد..

حسن عبدالصمد

 ....................................................................................................................................

*این پست رو از اونجایی نوشتم که برخی از دوستان در پست قبلی(سومالی در پنجه مرگ)پیغام میدادند که که چراغی که به خونه رواست به مسجد حرامه...

* اگر دوستان شبهه ای دارن بفرمایند که باز هم در قالب داستان اگر بتونم پاسخ بدم.

نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت |

 افراد بی غیرت نخوانند

سومالی در پنجه مرگ

image014.jpg

اپیزود اول:

(ساعت 6 بعد از ظهر، ایران)

خیابان ها مملو از جمعیت است.مردم مشتاقانه به سمت بازار و فروشگاهها در حرکت هستند.پسرکی 5 ساله در حالی که آب نبات چوبی اش را میخورد، جلوی یک مغزه اسباب فروشی ایستاده است و قدم از قدم بر نمیدارد. خودش را لوس میکند تا مادرش ماشینی اسباب بازی را که او میخواهد برایش خریداری کند.

کمی آنطرف تر دختری همراه با پدر و مادرش برای خریدین مانتو به بازار آمدند، دختر بعد از کلی بحث با مادرش بالاخره مانتو گران قیمتش را میخرد. آخر او میخواست رنگ مانتواش با رنگ روسری اش ست باشد...

پدر صندوق عقب ماشین را پر کرده از میوه و تنقلات شیرینی... آخر امروز تولد دختر 2 ساله اش است...

 

اپیزود دوم:

(ساعت 6 بعد از ظهر،سومالی)

در چادری کوچک درگوشه ای از بیابان مادری یک چشمش به درچادراست که شاید شوهرش تکه نانی بیاورد و چشم دیگرش به چشمان کودک 2 ساله اش است که فقط پاره ای از استخوان از او مانده است و هر لحظه ممکن است نفسش قطع بشود آخر کودکش فقط سه روز پیش یک تکه نان خورده است...

مادر دیگر اشکی برایش نمانده چرا خود او دو هفته است که حتی یک قطره آب هم نخورده است.

پدر وارد چادر میشود، سراسیمه دست دختر 5 ساله دیگرش را میگیرد و به همسرش میگوید سریع بچه را بلند کن که 5 کیلومتر آنطرف تر نیرو های امداد رسانی آمداند.

در طول مسیر مادر بدنش بی حس میشود و کودک از دستش به زمین می افتد . پدر سریع کودک را از زمین بر میدارد و به همسرش کمک میکند. دختر 5 ساله خیلی آرام راه می آید و مدام میگوید آب...

کودک 2 ساله در بغل های پدرتکانی میخورد. کودک جان داد .پدر برمیگردد تا ببیند همسرش کنار او هست یا نه، میبیند که او هم چند متر عقب تر بیهوش بر زمین افتاده است.

کودک 2 ساله اش را همان جا خاک میکند تا لاشخور ها بدنش راتکه پاره نکنند.

دختر 5 ساله اش را بغل میکند و میدود تا شاید بتواند آب و تکه نانی به همسر و فرزندش دیگرش برساند..

یک کیلومتر مانده به پایگاه کمک رسانی، کودک 5 ساله اش هم میمیرد..او را هم خاک میکند...

به پایگاه میرسد...فقط توانست اطلاع دهد که پنج کیلومتر آنطرف تر هزاران نفر گرسنه و تشنه در حال مرگ هستند...

.................................

رهبر معظم جمهوری اسلامی ایران زودتر از رسانه ها این موضوع را متوجه میشود و مبلغی را برای مردم سومالی ارسال میکند...

هلال احمر ایران و دیگر کشورها برای کمک اعزام میشوند...

ای کاش میدانستیم درک کنیم که با حتی با 100 تومان میتوانیم جان یک انسان را نجات دهیم

خبرها حاکی از آن است که گرسنگی در سومالی، روزانه جان 100 نفر را می گیرد و بدتر این که اکثر جان باختگان زنان و کودکان هستند.

 

مردم نيكوكار كشورمان مي‌توانند وجوه نقدي خود را به شماره حساب 99999 جمعيت هلال‌احمر نزد بانك ملي شعبه مركزي و شماره حساب 0199999999003 سيبا نزد همين بانك واريز كنند.

همچنين هموطنان با ارسال يك پيامك خالي از خط ايرانسل به شماره 8115 قادر به ارسال كمك‌هاي نقدي خود براي مردم سومالي خواهند بود

-----------------------------------------------

اخبار سومالی:

كاردار سفارت سومالي با اشاره به خشكسالي 6ساله در كشور سومالي گفت: روزانه 100 نفر در سومالي به‌دليل گرسنگي جان خود را از دست مي‌دهند.

به گزارش راهبردنیوز، خليف كديه موسي در گفت‌وگو با خبرنگار بهداشت و درمان فارس، اظهار داشت: جمعيت سومالي در حدود بيش از 8 ميليون نفر است كه متأسفانه نيمي از جمعيت سومالي گرسنه بوده و با مشكلات عديده‌اي مواجه هستند.

وي با بيان اينكه متأسفانه روزانه يكصد نفر در سومالي به دليل گرسنگي جان خود را از دست مي‌دهند، گفت: خشكسالي 6 ساله گذشته در سومالي باعث شده است كه تقريباً در حدود 5 ميليون نفر از مردم سومالي دچار فقر و گرسنگي شوند.

كديه موسي خاطرنشان كرد: از ايران به دليل اينكه از پرقدرت‌ترين كشورهاي اسلامي در دنيا به حساب مي‌آيد تقاضا داريم در كمك به مردم سومالي هرچه بيشتر ما را حمايت كند و مردم اين كشور را از گرسنگي و مشكلات قحطي نجات دهد.
نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت |

شیطان در اتوبوس

 

 

علی پسر۲۳ ساله ای است . تو این هفته که نزدیکای ماه رمضون شده خیلی داره لج منو در میاره. همش می خواد رو خودش مراقبت کنه. به خودش قول داده تمام نمازاشو اول وقت بخونه، ولی کور خونده من نمیزارم.

 امروز که سوار اتوبوس شده بود وسطای راه صدای اذان رو شنید با اینکه میخواست زودتر برسه خونه تا سریال مورد علاقشو ببینه،ولی روی من رو زمین زد و از اتوبوس پیاده شد و به مسجدی که در آن حوالی بود رفت و نمازش را خواند..

لجم رو درآورده بود. در این نبرد علی پیروز شد. ولی من باید انتقامم را بگیرم..

علی وقتی از مسجد برگشت دوباره در ایستگاه منتظر موند تا سوار اتوبوس بشه. وقتی داخل اتوبوس شد آرام تو  گوشش گفتم: قبول باشه علی آقا، آفرین ...تو خیلی آدم خوبی هستی...ببین بین این همه جماعتی که تو اتوبوس بودن، فقط تو بودی که موقع شنیدن صدای اذان از اتوبوس پیاده شدی و نمازت رو خوندی، تو از همه این ها بهتری...

در همین صحبت ها بودم که دیدم آرام آرام حرفم به دلش نشستو حرفم را قبول کرد.

آری من پیروز شدم. تمام عبادتش را به یکباره آتش زدم..

برات کربلایی را که خدا به خاطر نماز اول وقتش نصیبش کرده بود رو با این غرورش به باد دادم...

خدا کنه که توبه نکنه که بدبخت میشم...

‏((اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِیَ الذُّنُوبَ الَّتِی تُغَیِّرُ النِّعَمَ))

(خدایا ببخش آن گناهانى را که در نعمتت را به روى من مى‏بندد)
بخشي ازدعاي كميل

ادامه دارد...

نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت |

آخرين روز يك خبرنگار

 

ساعت ۶:30صبح: رضا با صداي آهنگ موبايلش براي نماز صبح از خواب بيدار مي‌شود.

ساعت7:30 صبح: به سرعت لباسش را مي‌پوشد تا به سمت برنامه اي برود كه قرار بود اخبار آن مراسم رو پوشش دهد.

ساعت8:30 صبح: بالاخره به مراسم مي‌رسد. دوان دوان خود را به سالن همايش مي‌رساند و به سرعت دستگاه ظبط صوت را از كيفش درمي‌آورد و شروع به نوشتن متن سخنراني مي‌كند.

ساعت 9:40 صبح: خبري را كه تنظيم كرد بود را پشت تلفن براي تايپيست مي‌خواند.

ساعت9:51 صبح:از آنجايي كه عكاس به اين مراسم نرسيده بود رضا تصميم ميگيرد با دوربينش چند عكس خبري بگيرد.

يكي از عكس هايي كه رضا گرفت از آشغال پفكي بود كه از دست يك كودك در راهرو سالن همايش رها شده بود، رضا آن آشغال را برداشت و كمي آنطرف تر در ميان جمعيت گذاشت تا عكس جذاب و جنجالي تر شود.

ساعت10صبح: رضا به دنبال سوژه اي براي عكس گرفتن بود كه ناگهان مسئولي وارد سالن شد، آن مسول براي آنكه به روي صندلي هاي رديف اول سالن  برود، از راهرو  كنار سالن در حال حركت بود. رضا از حالتي عكس گرفت كه آن مسئول از كنار يك خانم بدحجابي رد شد. به طوري كه درون كادر تصوير، آن مسول بود و يك زن بد حجاب.

ساعت10:12 صبح: سومين عكسي كه  رضا گرفت، از خواب آلودگي  و خميازه يك مسول ديگري بود كه در رديف دوم نشسته بود.

ساعت 10:15 صبح: عكس گرفتن از صندلي هاي انتهايي  سالن  كه تعداد كمي بر روي آن نشسته بودن، يكي ديگر از عكسهاي خبري بود كه رضا با دوربينش گرفت.

ساعت 11 صبح: رضا در حال خارج شدن از سالن همايش بود كه چشمش به يك مسئول عالي رتبه افتاد، سريع خود را به او رساند و با هزار ترفند موفق شد مصاحبه اي 5 دقيقه اي با او بگيرد.

ساعت11:10صبح: در طول مصاحبه آن مسول از اتفاقي احتمالي در آينده خبر داد و به رضا گفت كه اين قسمت از صحبت هايش را در خبر نياورد.او در خبري ديگر از فساد مالي و اخلاقي يك مسئول ديگر خبر مي‌دهد و مدعي مي‌شود كه فلان شخص مشكل دار است.

ساعت12:20ظهر: رضا سريع خود را به دفتر خبرگزاري مي‌رساند و عكس  و خبرهايش را براي دبيرش ارسال مي كند.

ساعت 13:14ظهر: صداي اذان مي‌آيد. رضا به نمازخانه مي رود. در طول نماز رضا به اين فكر مي‌كند كه خبر و عكس هايش چه بازتابي خواهد داشت و خبرش با جه تيتري كار بشود جنجالي تر خواهد شد.

بالافاصله بعد از اتمام نماز به تحريريه مي‌رود تا خبرهاي ديگرش را كار كند.

ساعت 13:5 ظهر: خبر و عكس هاي رضا بر روي خروجي خبرگزاري مي‌رود.

ساعت14:06ظهر: بعد از يك ساعت بسياري از سايت ها خبر رضا را در صفحه اصلي خود كار كرده اند.

ساعت 15:40ظهر: فرد مسئولي كه مورد اتهام قرار گرفته بود با خبرگزاري تماس مي‌گيرد و اسنادي را براي بي گناهي خود مي‌آورد.

ساعت15:47ظهر:خبر در سايت اصلاح مي‌شود؛ اما آبروي آن فرد ريخته شد.

ساعت16:58 ظهر: قرار بود رضا براي پوشش خبر به برنامه اي ديگر برود اما ترجيح مي‌دهد خبر آن مراسم را با كمي تغيير از  خبر گزاري ديگر كپي كند و به نام خود چاپ كند.

ساعت17:03: رضا به نمازخانه مي‌رود و نيم ساعتي را در آنجا استراحت مي‌كند.

ساعت17:4۰: رضا ساعت خروجش را مي‌زند و از خبرگزاري خارج مي‌شود.

ساعت17:54: از آنجايي كه سر برج بود، رضا به عابر بانك مي‌رود و حقوق اين ماه خود  را دريافت مي‌كند.

ساعت18:15: رضا خوشحال به سمت منزل مي‌رود؛ هنگام رد شدن از خيابان، تلفن همراه رضا زنگ مي‌خورد؛ رضا يك لحظه حواسش به تلفن همراه پرت مي‌شود.

ساعت18:16: رضا با يك موتور سيكلتي كه خيابان را يك طرفه مي‌آمد تصادف مي‌كند.

ساعت18:35: رضا در بيمارستان است.

ساعت18:47: رضا مي‌ميرد.

نكير به منكر ميگه: خوب اين هم از پرونده رضا؛  پروندش تو دنيا به پايان رسيد. بايد دقيق حساب كنيم كه ازثانيه‌هايي كه در طي اين 102۰0 روزي كه عمر كرد را حساب كنيم.

فقط در طي اين 24 ساعت آخر،19 ساعت 15 دقيقه ده ثانيه ،كار بيهوده؛ 4 ساعت 45 دقيقه 50 ثانيه، كار شيطان پسند و فقط يك ساعت كار خدا پسندانه انجام داده است.

بايد دقيق حساب كنيم كه در طول خبرنگاري خود، چند خبر او باعث خشنودي خدا و چند خبر او باعث ريخته شدن آبروي افراد و خوشحالي شيطان شده است.

بايد دقيق حساب كنيم كه از حقوقي كه در طول اين مدت  براي خود بدست آورده بود چقدر از آن حقوق روزي حلال و چقدر از آن مال حرام بوده است.

در هر ثانيه چندين جوان بر اثر اتفاق به تقدير الهي از دنيا مي‌روند...

چه تضميني وجود دارد كه ما نفر بعدي نباشيم...

فمن یعمل مثقال ذرة خيراً يره- و من مثقال ذرة شراً يره

 پس هر كس‏به سنگينى يك ذره عمل خيرى كرده باشد آن را مى‏بيند(7).

و هر كس‏به سنگينى يك ذره عمل شرى كرده باشد آن را خواهد ديد(8).

در سوره لقمان نيز، لقمان به فرزندش مى‏فرمايد: اگر به اندازه وزن خردلى عمل نيك يا بد داشته باشى، در دل سنگ يا در اوج آسمان يا در زمين باشد، خداوند در قيامت براى حساب مى‏آورد. «يا بنىّ انّها اِن تك مثقال حبّة من خردل فتكن فى صخرة او فى السموات او فى الارض يأت بها اللّه»(113)

 

حسن عبدالصمد

 

نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت |

مردان سيب زميني!!

 

 

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مؤدبانه گفت :

ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... ( *)می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد

خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم

مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...

 

 

وبلاگ پسرك چوپان http://pesarakechopan.blogfa.com/

نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت |

بحثي داغ بين دانشجو واستاد

سهمیه دانشگاه بی عدالتی است؟
 

 سید به دلیل ظاهر و رفتارش، از بدو ورود به دانشکده حقوق، تمام نظرها را به خود جلب کرد!

چهره تکیده و سر و صورت بدون مو، او را شبیه کولینا (داور فوتبال ایتالیا) کرده بود، رفتار معصومانه او را در مقابل سایردانشجویان پرشور و هیجان، عامل دیگری برای وجه تمایز سید محسوب می شد.

سید که ظاهر تکیده اش او را پنجاه ساله نشان می داد، تنها سی سال سن داشت. او برخلاف سایر دانشجویان، اکثر مواقع در لاک خود بود و کمتر مقابل شیطنتهای دیگران، واکنش نشان می داد. شاید دلیل آن شرایط سنی و یا بیماری اش بود!

تک سرفه های مداوم سید نشان از دردی کهنه می داد. او خود هیچ توضیحی در این رابطه نمی داد!

بین دانشجویان شایع بود که سید سِل دارد، و برخی او را مبتلا به سرطان ریه می دانستند، و دلیل سر و صورت بدون موی او را نیز شیمی درمانی عنوان می کردند.

همه چیز روال عادی خود را داشت تا اینکه استاد حقوق قضایی در تشریح بحث عدالت، به ظلمی اشاره کرد که گریبان کلیه داوطلبین ورود به دانشگاه را گرفته است!

ادامه مطلب را حتماً بخوانيد..


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت |

  

 مجردها نخوانند

(ويژه نامه روز زن)

 به ادامه مطلب مراجعه نمائيد

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت |

چه كسي تو را بيشتر دوست دارد؟

 

 

اپيزود اول:

«این بسیجی‌ها انسانیت ندارن! نه عقل دارن نه احساس! همشون وحشی هستن و...» اين حرف‌ها، سخنان جواني بود كه بر روي صندلي قطار مترو  نشسته بود و بلند بلند با دوستش به اين سخنان مي‌پرداخت. من هم روی صندلی  مترو نشسته بودم، کمی آن طرفتر هم مرد ميانسالي ایستاده بود.

قطار به ایستگاه امام خمینی(ره) رسید، عده ای از قطار پیاده شدند، به طرفه‌العینی  صندلی‌های قطار پرشد از جمعیت و مرد ميانسال همچنان  ایستاده بود و به سخنان اين دو جوان گوش مي‌داد.

 جوانی که چفیه‌ای برگردن داشت وارد مترو شد و مانند بقیه افراد بر روی صندلی‌های قطار نشست، تا چشمش به مرد ميانسال افتاد از جایش بلند شد و به پیرمرد گفت: پدر جان بفرما اینجا بشین. مرد ميانسال  هم با گفتن «خدا خیرت بده جوون» بر روی صندلی قطار نشست.

 پیرمرد و آن افرادی که صحبت های آن دو دوست را درباره بسیجی ها شنیده بودند، با نگاه به یکدیگر، به تناقض  صحبت‌های آن دو دوست و رفتار آن بسیجی فکر می‌کردند.

 جوان بسیجی که نمیدانست قضیه از چه قرار است در حالی که ایستاده بود کتاب کوچکی را از کیف خود بیرون آورد و شروع به مطالعه کرد.

 پيرمردي از دیدن این حرکت جوان بسیجی متوجه شد در این فرصتی که درمترو هست هم می شود به مطالعه پرداخت. او هم کتابش را از کیفش در مي‌آورد و شروع مي‌كند به مطالعه کردن.

 آنجا فهمیدم که که آن جوان، بدون گفتن حتی یک کلمه، توانست به صورت مفید امر به معروف کند.

 اپیزود دوم:

 محمد آن طرف خیابان منتظرم است.بی توجه به چراغ قرمز عابر پیاده به سرعت به آن طرف خیابان می‌روم. بعد از احوالپرسی با محمد به سمت مترو می‌رویم. از نگاه او احساس می‌کنم محمد حرفی را می‌خواهد به من بگوید. از پله‌های مترو به پایین می‌آییم. می‌بینم که درهای قطار در حال بسته شدن است. دست محمد را می گیرم و به سمت قطار می‌کشم تا سریع به داخل قطار بریم.

تا خواستم پایم را بین در قطار بگذارم و مانع  بسته شدن در آن شوم، ناگهان محمد من را به عقب کشید و نگذاشت مانع بسته شدن در قطار شوم. با ناراحتی به او گفتم: برای چی این کار رو کردی؟ محمد گفت «اگر پایت را بین در می‌گذاشتی، قطار چند ثانیه ای در حرکت خود تأخیر می‌کرد، از طرفی نزدیک  به هزار نفر در این قطار بودند، این چند ثانیه را ضرب در آن افراد کن ببین چند ثانیه می شود! آیا میتوانی جواب این ثانیه هایی که با کار تو به هدر رفت را بدهی؟»

من هم که از دقت محمد تعجب کرده بودم گفتم: راست میگی !!

 آنجا بود که به رد شدنم از خیابان فکر کردم. وقتی که به چراغ قرمز عابر پیاده توجه نکردم  و از خیابان رد شدم، باعث شدم تا چند اتومبیل ترمز کنند در حالی که آن زمان حق عبور آنان بود!

از آن روز به بعد با امر به معروف و نهي از منكر محمد، ديگر حواسم را به حقوق اجتماعي بيشتر كردم تا حق مردم برگردنم نباشد.

 اپیزود سوم:

با الناز در حال رفتن به دانشگاه بودیم مثل همیشه سوار اتوبوس شدیم اتوبوس مملو از جمعیت بود کمی آنطرف‌تر خانمی دائماً از بدبختی‌ها و مشکلات اجتماع مي‌گفت. او با حرف‌هايش افراد آن اتوبوس را نسبت به وضع کنونی کشور بد بین کرده بود. الناز کم کم خودش را به آن زن نزدیک کرد وقتی به او نزدیک شد گفت : ببخشید خانم! از اخبار امروز خبر دارید؟ زن گفت : نه، کدوم خبر؟

الناز گفت: دانشمندان ایرانی با حمایت نظام، به عنوان اولین کشور دنیا توانستند به پیشرفت هایی که تا آن زمان دست نیافتنی بود در ایمپلنت‌هاي دندان پزشكي دست پیدا کنند!

خانم ميانسالي وارد بحث شد و گفت: قبل از انقلاب خواهر من را براي پيوند كليه به خارج از كشور بردند اما الان ايران به عنوان اولين كشور در پيوند كليه پيشتازه. حتي بيمارهايي كه در كشورهاي خارجي هستند براي معالجه به ايران سفر مي‌كنند.

دختر دانشجويي كه از سخنانش مشخص بود در رشته پزشكي درس مي‌خواند گفت: در كل دنيا دكتر سميعي به عنوان بهترين جراح مغز و اعصاب در جهان شناخته شده هست. حتي در چشم پزشكي نيز ايران را به عنوان بهترين كشورها در جهان مي‌شناسن.

بر خلاف هميشه جو داخل اتوبوس بسيار علمي شده بود.

زني كه از لهجه او مشخص بود كه اهل شهرستان است گفت خدا پدر اين دولت را بيامرزد. از زماني كه احمدي نژاد به روستاي ما آمد، خط لوله آب شيرين، گاز رساني، تلفن و برق رو به روستاي ما آورد. از طرفي با ساختن بيمارستان و ورزشگاه و مدرسه خيلي از مشكلات ما حل شد.

زن ميانسالي در جواب اين زن شهرستاني گفت: چرا همش به شهرستان‌ها توجه ميشه.پس ما كه تو تهرانيم چي؟خانم شهرستاني هم در جواب گفت: اتفاقاً معناي عدالت همينه كه ما هم در شهرستان بتوانيم مثل شما ها از يارانه و امكانات اوليه بهره‌مند بشيم.

دختر جواني كه گويا تازه‌عروس بود گفت: وقتي ازدواج كردم با پس انداز و وام‌هاي دولتي يك خانه‌اي اجاره كرديم. الان هم كه دارند از طرف مسكن مهر خانه‌اي را به ما واگذار مي‌كنند. وقتي هم پسرم به دنيا اومد، دولت با راه اندازي طرح «آتيه» يك مليون تومان براي فرزندم پس‌انداز كرد و ماهيانه مبلغي رو به اون اضافه ميكنه تا زمانيكه پسرم جوان شد يك سرمايه اي از خودش داشته باشه.

در اتوبوس از پيشرفت هاي ايران در انرژي هسته‌اي، سلول هاي‌بنيادي، پيشرفت در عمران و سد سازي، خود كفايي در تجهيزات نظامي و دارو سازي و... شنيدم. براي اولين بار بود كه در يك سفر اتوبوس اطلاعات زيادي بدست آوردم.

عده اي از گروني نخود و لوبيا سخن مي‌گفتند و اين ها را شاخص پيشرفت و پسرفت  اعلام مي‌كردند و عده‌اي به پيشرفت‌هاي كلان جهاني ايران در زمينه‌هاي مختلف اشاره مي كردند.

صداي آقاي راننده آمد كه ايستگاه پاياني است لطفا پياده بشويد.از بس بحث داغ و جذابي در اتوبوس شكل گرفته بود، تازه يادم آمد كه در ايستگاه دانشگاه فراموش كرده بودم تا پياده شوم.ولي بجايش خيلي اطلاعات خوبي بدست آوردم.

برای خواندن ادامه مطالب گزینه (ادامه مطلب) را تائید کنید

حسن عبدالصمد

....................................................................................................................................

از تمامي خوانندگان خواهشمندم تا خاطرات و راهكارهاي امر به معروف و نهي از منكر عملي خود  را براي ما بيان كنند.  


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت |

داستان/
 
نامه‌اي كه آقا معلم را در روز معلم منقلب كرد
 

خبرگزاري فارس: انگار مطلب مهمي در كاغذ نوشته شده بود چرا كه يك‎دفعه حال آقامعلم يك‎جوري شد؛ قطرات اشكي را كه دور چشمانش حلقه بسته بود، پاك كرد و بدون اينكه حرفي بزند، از كلاس خارج شد...

به گزارش خبرنگار اجتماعي باشگاه خبري فارس «توانا»، نزديكي‌هاي روز معلم كه مي‌شد، شوق و هراسي در دل‌ها به جريان مي‌افتاد؛ شوق از اين جهت كه روز معلم، آقامعلم سخت نمي‌گرفت و درس نمي‌پرسيد، بيشتر لحظات به شادي مي‌گذشت، بچه‌ها شيريني مي‌خوردند و به معلم‌شان كادو مي‌دادند اما هراس، هراس از اينكه نكند هديه‌اي كه براي روز معلم آورده‌اند، از ديگر بچه‌هاي كلاس كمتر باشد و خجالت بكشند.

روز معلم كه مي‌رسيد، بچه نمي‌دانستند چرا همان معلمي كه تا آن روز، به چشمان‌شان نگاه مي‌كرد و از عمق جان با آنها سخن مي‌گفت، نمي‌توانست زياد به چشمان دانش‌آموزان خيره شود.

روز معلم كه مي‌رسيد برخي بچه‌ها دوست داشتند هداياي خود را جلوي چشم ديگر دانش‌آموزان به آقامعلم بدهند و عده‌اي ديگر هم سعي مي‌كردند در راهروي مدرسه يا دفتر، جايي كه جز خدا و معلم كسي از هديه‌شان خبردار نشود، به معلم ابراز علاقه كنند.

اما شايد شيرين‌ترين لحظات دانش‌‌آموزان زماني بود كه معلم مي‌خواست هدايا را جلوي شاگردانش باز كند؛ راستش اكثر معلم‌ها كادوها را جلوي دانش‌آموزان باز نمي‌كردند شايد نگران شرمندگي دانش‌آموزاني بودند كه هديه‌اي تهيه نكردند يا هديه‌شان از لحاظ مادي كم‎ارزش بود و دوست نداشتند هيچ دانش‌آموزي به خاطر هديه روز معلم خجالت بكشد.

ولي اصرار و كنجكاوي دانش‌آموزان باعث مي‌شد كه آقامعلم براي شادي دل شاگردانش هم كه شده كادو را در كلاس جلوي ديگران باز كند.

* «آآآقا اجازززه آخه امممروز . . .»

آقاي معلم در حال باز كردن هدايا و تشكر از دانش‌آموزان بود كه محمدعلي محمدي دانش‌آموز سوم ابتدايي مدرسه نفس‎زنان درِ كلاس را زد؛ آقاي معلم هم با اينكه آن روز خيلي مهربان‌تر از روزهاي قبل بود براي اينكه كلاس از دستش خارج نشود، به محمدعلي گفت: «نمي‌داني نبايد دير سر كلاس برسي برو از آقاي ناظم نامه بگير!».

محمدعلي هم كه زبانش لكنت داشت، جواب داد: «آآآقا اجازززه آخه امممروز . . .».

آقاي معلم خيلي آرام بود اما نخواست كه بچه‌ها روز معلم بي‎نظم باشند، به همين دليل گفت: «همان كه گفتم. برو نامه را بگير بعدش بيا سر كلاس».

* قطرات اشك چشمان آقامعلم

زنگ تفريح به پايان رسيد اما آقامعلم و دانش‌آموزان هنوز سر كلاس بودند؛ آخر آقامعلم داشت از خاطرات دوران دانش‌آموزي‌اش و شيطنت‌هايي كه داشت براي بچه‌ها تعريف مي‌كرد و آن‎قدر جالب بود كه همه ماندن در كلاس را به بيرون رفتن ترجيح داده بودند.

هنوز چند دقيقه‌اي از نواخته شدن زنگ پايان تفريح نگذشته بود كه آقاي ناظم جلوي در كلاس آمد و كاغذي را به آقامعلم داد؛ آقامعلم در حالي كه به متن كاغذ نگاه مي كرد، به پشت ميزش برگشت.

انگار مطلب مهمي در كاغذ نوشته شد بود چرا كه يك‎دفعه حال آقامعلم يك‎جوري شد؛ قطرات اشكي را كه دور چشمانش حلقه بسته بود، پاك كرد و بدون اينكه حرفي بزند، از كلاس خارج شد.

با رفتن آقاي معلم از كلاس، همهمه‌اي در كلاس شروع شد.

*20 سال بعد

اين روزها آقاي معلم بازنشسته شده و در خانه مشغول نوشتن كتاب است؛ آن‏قدر گرم نوشتن است كه تا دقايقي متوجه زنگ در نمي‌شود اما كسي كه پشت در است، منتظر مي‌ماند.

آقامعلم كمردرد دارد و به همين دليل، كمي طول مي‌كشد تا در را باز كند و آن‏سوي در، چشمش به مردي جوان مي‌افتد كه در حالي كه دسته‎گلي به همراه دارد، به او سلام مي‌كند.

آن جوان خودش را معرفي مي‌كند؛ او همان محمدعلي است؛ در همان مدرسه كودكي خود، معلم شده است و هنوز كه هنوز است معلمش را آقامعلم صدا مي‌زند.

آقامعلم آن روز صندوقچه‌اي را كه به گفته خودش بهترين خاطرات زندگي‌اش در آن بود، باز كرد و برگه‌اي را به محمدعلي نشان داد روي برگه نوشته بود:

«آقامعلم، من شما را خيلي دوست دارم. راستش رويم نمي‌شد جلوي بقيه بچه‌ها اين نامه را به شما بدهم. ترسيدم دوستانم مرا مسخره كنند. آقامعلم شما اگر نبوديد من بي‎سواد بودم. من مي‌خواهم مثل شما معلم شوم، پس كاري كنيد كه من معلم بشوم؛ آن‎وقت روزي كه معلم شدم، مي‌آيم و به شما مي‌گويم كه هديه من به شما، اين است كه مثل شما معلم شدم و راهتان را ادامه دادم. آقامعلم پدرم مريض است برايش دعا كنيد. دوستتان دارم، محمدعلي محمدي».

محمدعلي به سرعت دست آقامعلم را بوسيد و خودش را در آغوشش افكند؛ آقامعلم لبخندي ‌زد و گفت: «محمدعلي من به وعده‌ام عمل كردم و تو معلم شدي».

محمدعلي در پاسخ لبخند آقامعلم، با تبسمي گفت: «معلم شدم تا راهتان را ادامه دهم، اين هم هديه من براي شما».
حسن عبدالصمد

اين مطلب حقير در خبرگزاري فارس،تابناك.الف.مشرق.جهان.رجانيوز كار شده است
 
 
نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت |

                                     داشتم می رفتم عروسی...

امروز عروسی پسر برادرم است و من محیای حضور در عروسی. لباسهایی را که از قبل خریده بودم می پوشم و قصد رفتن به آن طرف خیابان می کنم... ماشینی با سرعت به سمتم می آید.صدای مهیبی میشنوم….

 نمی دانم چرا این بار سر از مترو در آوردم! با خودم می گویم خب با مترو بروم عروسی چه اشکالی دارد؟! روی صندلی های ایستگاه نشسته ام تا قطار بیاید ولی کمتر افرادی روی صندلی های ایستگاه می نشینند ! برایم سؤال بود که چرا این افراد روی صندلی های ایستگاه که خالی هستند نمی نشینند ولی وقتی درب قطار باز می شود به سرعت و با ولعی خاص روی صندلی ها می نشینند؟! مگر این صندلی ها چه خاصیتی دارند که اینقدر مردم حرص می زنند؟! راستش خودم هم جزء همین افراد بودم ! با باز شدن درب قطار به طرفین روی صندلی نشستم و طوری به ایستاده ها القا کردم که من پیروز شدم و شما بچه شهرستانیها براتون زوده سر بچه تهروینها رو کلاه بزارید! این احساس غرور دوامی نداشت! پیرمردی جلوی من ایستاد بود. خسته بود و می خواستم جایم را به او بدهم ولی با خودم گفتم من خسته ترم و در ضمن این قدیمیها روغن حیوانی خوردن ولی ما جوانها شیر خشک! پس  حتما اون طاقتش از من بیشتره! بزار وایسه! سربازی که کنارم نشسته بود بلند شد و جایش را به پیرمرد داد تا بلکه من که روبروی پیرمرد بودم خجالت بکشم ولی من سرافراز و سربلند سرم را بالا نگه داشتم و خجالت نکشیدم!

از فال فروش ها به شدت بدم می آمد ولی نمی دانم چرا از دختر بچه ای که فال می فروخت فالی خریدم، حوصله ندارم فال را باز کنم می گذارم برای بعد..

دوست داشتم بیشتر در مترو باشم چون نشستن پشت ماشین پنجاه  میلیونیم خسته ام کرده بود. در این افکارم بودم که بلندگوی قطار گفت: مسافرین محترم ایستگاه پایانی می باشد. لطفاً قطار را ترک نمایید! مثل اینکه در ایستگاه حرم مطهر (بهشت زهرا) همه باید از قطار پیاده می شدند و اگر کسی از این قطار زندگی پیاده نشود به اجبار پیاده اش می کنند. وقتی از مترو بیرون آمدم صدای گل فروش ها را می شنیدم که از مردم می خواستند برای شادی امواتشان گلی بخرند تا امواتشان خوشحال شوند و عذابشان کمتر باشد!

کمی جلوتر رفتم. صدای لا اله الا الله را شنیدم. جنازه ای را تشیع می کردند. چهار نفر زیر جنازه را گرفته بودند. دلم برای آن مرده سوخت و من هم رفتم زیر جنازه را گرفتم. جنازه را به غسالخانه بردند و من ناخودآگاه به آنجا رفتم. مرده را که شخص جوانی بود روی سنگ غسالخانه انداختند و شروع کردند به شستنش.

بدن حس نداشت و محکم به این طرف و آن طرف پرت می شد. صدای شکستن استخوانهایش آزارم می داد. از صورتش خون می آمد. شستنش تمام شد. فردی آمد و همه افرادی را که داخل غسالخانه بودند بیرون کرد ولی به من چیزی نگفت. ترسیدم !به سرعت سمت در دویدم تا در را قفل نکند ولی صدایم را نمی شنید. مثل این که گوشهایش خیلی سنگین بود ولی کور نبود! از جنازه می ترسیدم. از شیشه غسالخانه آن مرده را دیدم. شک کردم. ولی دیگر کاری ازدستم بر نمی آمد چون آن جنازه خودم بودم. با خودم گفتم ای کاش زندگی بدون گناهی داشتم ولی حیف که دیگرحسرت خوردن فایده ای ندارد. ای کاش قبل از مرگم یکبار به غسالخانه می آمدم. یک درصد هم احتمال نمی دادم در جوانی بمیرم! چه آرزوهای بیهوده ای داشتم که اصلاً به دردم نخورد! ای کاش می دانستم که روزانه صدها جوان بدون هیچ بیماری قبلی به طور اتفاقی از دنیا می روند و خوش به حال جوانان با ایمان.... شاید شمایی که داری این داستان را می خوانی نفر بعدی باشی...!

از دنیا هیچ چیز ندارم. فقط آن فالی که روحم  از فال فروش گرفت، بگذار بازش کنم ببینم چه نوشته:

عمر بگذشت به بی حاصلی وبوالهوسی                         ای پسر جام میم ده که به پیری برسی

بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن                             حیف باشد چوتو مرغی که اسیر قفسی

 

 والان چند روزی است که کسی بر سر قبرم نمی آید و قبرم هر شب 5 فریاد می زند.1

من خانه تنهایی هستم با خودتان مونس بیاورید. یعنی نماز شب.

من خانه تاریکی هستم با خودتان چراغ بیاورید. یعنیتلاوت قرآن.

من خانه خاکی هستم با خودتان فرش بیاورید. یعنی عمل صالح.

من خانه گزندگان هستم با خودتان پادزهر بیاورید. یعنی صدقه.

من خانه فقرم هستم با خودتان گنج بیاورید. یعنی کلمه لا اله الا الله-    محمدً رسول الله-     علیً ولی الله

حسن عبدالصمد-فقه وحقوق

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

          1-  کتاب نشان از بی نشان ها، مرحوم نخودکی

نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت |

 

       چقدر نامرديم!!!

 

شاهين به آرزويش رسيد. بالاخره بعد از سالها انتظار توانست در سن 25 سالگي آماده سفر به ژاپن شود. رفتن به ژاپن آرزوي شاهين بود. در فرودگاه امام خميني از تمام افراد خانواده و آشنايان خداحافظي كرد و سوار بر هواپيما شد.

زماني كه شاهين برروي صندلي هواپيما نشسته بود مدام به اين فكر مي كرد كه من موفق ترين فرد بين اقوام و دوستانم هستم. آنها اگر كمي عرضه داشتند همراه من به اين سفر مي آمدند.شاهين در هواپيما به اين فكر مي كرد كه تا ساعتي ديگر هنگام رسيدن به كشور ژاپن معناي خوشبختي را حس خواهد كرد.

در همين افكار بود كه هواپيما تكان شديدي خورد. تمام مسافران طبق معمول سفرهاي هوايي كه داشتند، احساس كردند كه هواپيما با چاله اي در ابرها برخورد كرده است و مشكلي آنها را تهديد نمي كند.

بعد از چند ثانيه، هواپيما تكان شديدي خورد. مسافران ترسيده بودند. مهماندار هواپيما آمد و گفت: مسافران محترم  كمربندهاي خود را محكم ببنديد. هيچ اتفاقي نيفتاده است. مهماندار در حال صحبت بود كه ناگهان صداي مهيبي از موتور هواپيما شنيده شد. اكثر مسافران جيغ كشيدند. خلبان هواپيما از پشت ميكروفن گفت: يكي از موتورهاي هواپيما دچار مشكل شده است از مسافرين خواهشمنديم تا خونسردي خود را حفظ كنند. تنها كاري كه از شما مسافران برمي آيد دعاست.

 با جملات خلبان و تكانهاي شديد هواپيما مسافران متوجه شدند كه هواپيما در حال سقوط است.عده اي از زنان بيهوش شده بودند. بچه ها جيغ مي كشيدند. عده اي خشكشان زده بود، عده اي زير لب با ترس دعا مي كردند و عده اي خانم از خانم‌ها كه در هواپيما روسري خود را درآورده بودند روسري را سرشان كردند و فقط مي گفتند خدايا نجاتمون بده...

شاهين كه در مخيله اش هم چنين صحنه هايي نمي گنجيد دستش را بالا برده بود و با گريه مي گفت: (خدايا منو ببخش، اگه منو نجات بدي قول مي دم آدم خوبي بشمو به تمام حرفات گوش بدم فقط يك فرصت بده.آخه که من جز تو كسي را ندارم...)

 هواپيما نزديك به فرودگاهی در كشور ژاپن بايد فرود اضطراري مي كرد. با نزديك شدن هواپيما به فرودگاه ضربان قلب مسافران هم بيشتر مي شد.اكثر مسافران چشمان خود را بسته بودند. تكان هاي شديد هواپيما هنگام فرود باعث شده  بود كه تمام مسافران يك صدا بگويند (خدا....)

به طرز معجزه آسايي هواپيما با كمترين آسيب به زمين نشست. مسافران چشمان خود را باز كردند . باورشان نمي شد كه زنده مانده اند مدام خدا را شكر مي كردند و به سرعت از هواپيما خارج شدند. شاهين تا از هواپيما خارج شد تلفني پيدا كرد و ماجرا را به خانواده اش در تهران گفت.

شاهين همان روز در هتلي كه شنيده بود با زلزله 10 ريشتري هم خراب نمي شود رفت او بعد از يك هفته  قول هايي را كه به خدا داده بود را فراموش كرد. و بعد از يك هفته  به دانس (مجلس گناه)  رفت.

يك هفته بعد:

ساعت 45/ 8 دقيقه شاهين بر روي تختش دراز كشيده بود و در حال صحبت كردن با تلفن بود كه احساس كرد زمين در حال تكان خوردن است. تكان بسيار شديد شد. وسائل اتاق به اين طرف و آن طرف پرتاب مي شدند. شاهين كه تا حالا با چنين صحنه اي روبرو نشده بود خيلي ترسيد، اما بعد از پايان زلزله هنگامي كه ديد ساختمان هتل خراب نشد بسيار خوشحال شد و گفت:خوب شد آمدم ژاپن اگر ايران بودم الن زير آوار بودم. تلويزيون را روشن كرد و شنيد كه در اخبار مي گويد: زلزله اي 8 ريشتري ژاپن را لرزاند كه بر اثر ساختماتن هاي ايمني تنها 3۲ نفر جان باخته اند.

 2 ساعت بعد از سونامي بر اثر زلزله با ارتفاع 14 متر و با سرعت 800 كيلومتر در ساعت، تمام ساختمان هاي استاندارد آن منطقه را هم نابود كرد. در آن سونامي ۲۵هزار نفر جان باختند و فضاي آلوده هسته اي آنجا را مسموم كرد.

 

يك ماه بعد، ايران:

شاهين در پای اینرنت در حال دیدن عکس های زلزله زاپن است.او به این فکر میکند که چطور شد که به طرز معجزه آسايي از آن حادثه نجات پيدا كرد در حالي كه تمام اهالي آن هتل جان باختند.

شاهين بعد از مدت ها قرآن را باز ميكند اين آيه مي آيد:

رَّبُّكُمُ الَّذِي يُزْجِي لَكُمُ الْفُلْكَ فِي الْبَحْرِ لِتَبْتَغُواْ مِن فَضْلِهِ إِنَّهُ كَانَ بِكُمْ رَحِيماً(66)وَإِذَا مَسَّكُمُ الْضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ضَلَّ مَن تَدْعُونَ إِلاَّ إِيَّاهُ فَلَمَّا نَجَّاكُمْ إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَكَانَ الإِنْسَانُ كَفُوراً (67) أَفَأَمِنتُمْ أَن يَخْسِفَ بِكُمْ جَانِبَ الْبَرِّ أَوْ يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حَاصِباً ثُمَّ لاَ تَجِدُواْ لَكُمْ وَكِيلاً (68) أَمْ أَمِنتُمْ أَن يُعِيدَكُمْ فِيهِ تَارَةً أُخْرَى فَيُرْسِلَ عَلَيْكُمْ قَاصِفا مِّنَ الرِّيحِ فَيُغْرِقَكُم بِمَا كَفَرْتُمْ ثُمَّ لاَ تَجِدُواْ لَكُمْ عَلَيْنَا بِهِ تَبِيعاً (69) سوره اسراء

پروردگارتان كسى است كه كشتى را در دريا براى شما به حركت درمى‏آورد، تا از نعمت او بهره‏مند شويد; او نسبت به شما مهربان است. (66)

و هنگامي كه در دريا ناراحتي به شما برسد همه كس را جز او فراموش خواهيد كرد، اما هنگامي كه شما را به خشكي نجات دهد روي مي‏گردانيد، و انسان كفران كننده است!(67)

آيا  از اين ايمن هستيد كه در خشكى (با يك زلزله شديد) شما را در زمين فرو ببرد، يا طوفانى از سنگريزه بر شما بفرستد (و در آن مدفونتان كند)، سپس حافظ (و ياورى) براى خود نيابيد؟! (68)

يا اينكه ايمن هستيد كه بار ديگر شما را به دريا بازگرداند، و تندباد كوبنده‏اى بر شما بفرستد، و شما را بخاطر كفرتان غرق كند، سپس دادخواه و خونخواهى در برابر ما پيدا نكنيد؟! (69)

شاهين كاغذي را چند صفحه بعد از اين آيات ديد كه روي آن نوشته شده بود:

هر که مرا طلب کند خواهد یافت وهر که مرا یافت عاشقم می گردد و هر

 کس عاشقم شد عاشقش می شوم و هر که من عاشقش شوم عاقبت او

 را شهید می کنم وهر که را شهیدش کنم خودم خونبهای او می شوم.   

(حدیث قدسی)

(حسن عبدالصمد)

نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت |

                ( طنز )

                        داستان هاي دبستان

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه باهم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود و حسنك به خانه نيامده بود .

حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد .

 او به شهر رفته بود و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كرد .

 او هرروز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند .

 مو هاي حسنك مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند .

 ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .

 كبري گفت : تصميم بزرگي گرفته است .

كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگربا او چت نكند چون با پتروس چت مي كرد .

 پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد .

 پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون چت كرده بود .

 او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند . پتروس در حال چت كردن غرق شد .

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .

 ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .

ريز علي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .

ريز علي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت .

 قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .

 كبري و مسافران قطار مردند اما ريز علي بدون توجه به خانه رفت .

خانه مثل هميشه سوت و كور بود

الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد .

 او حوصله ي مهمان ندارد .

 او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند .

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد .

 او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .

حيف كه دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد . 

نوشته شده توسط حسن عبدالصمد  | لینک ثابت |